تبليغاتX
آیا روحی اینجا هست؟
 
آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 
 

وصيادان دريا بارهاي دور
وبردنها وبردنها وبردنها
و كشتي هاوكشتي ها وكشتي ها

و گزمه ها و گشتي ها...

                                              (مهدي اخوان ثالث)                                   

 

 

فصل اول،‌بيان يك درد است: مرده اي توي خواب مي رقصد

ريشي از من گِروُست در دستش. بي حساب و كتاب مي رقصد

لوله هايي عظيم در من هست. سينه هايي سياه مي نوشم

خوني در زير پام جاري شد، كوسه اي روي آب مي رقصد!

 

شيشه ام را به سنگ مي بست و، غرق ِ در افتخار مي دادم!

حق من را گذاشت در دستم. حقَ بي اختيار مي دادم

راه ِ بي آهن است سربازم! ارتشم را قطار مي بلعد

هسته ام را شكافت در تختش! من سرم را فشار مي دادم

 

در سرم هرچه ميخ مي كوبد! توي قابي كه نيست، خنديدم

فصل بعدي كه دود مي خوردم، روز ِ بي نامه زيست، خنديدم

لقمه اي مثل  آب خوردن:من! اكتشافم چقدر آسان بود

ماشه اش را چكاند با من گفت: ((جُم نخور.هي! بايست)) خنديدم

 

جُم نخوردم. سوار شد بر من! هي به من زد. الاغ من بودم!

در حواشي به رقص مي آمد. تيتر اخبار داغ من بودم

توي تاريخ مست مي رفتم. هي به دار و درخت مي خوردم

فصل توليد مثل در((او)) بود؛ گوشه ي دنج باغ من بودم!!!

 

فصل آخر، هنوز در شك است. شيشه ها را به سنگ مي خواند

راه ِ بي آهن است سربازم! پادگان را به جنگ مي خواند

قرني بر من دراز شد دستش، روي انگشت شست من بودم!

خواب يك گوركن حقيقت داشت: مرده را با كلنگ مي خواند.

 

       و ادامه ي مطلب رو اگر تمايل دارين،‌بخونين

 

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 10:44  توسط اشرف گیلانی  | 
 

 

 

 

اي پريشان گوي مسكين! پرده ديگر كن
پوردستان                                     

جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد 

(اخوان ثالث)
 

 

♦♦♦

پاييز خشك بي پدري سالار!، زنجيره اي كه قاتل ما مي شد
صد سال آزگار به تنهايي، سالي كه عشق مثل وبا مي شد


آوازه خوان به كنج قفس خوش بود.شب زير گوش مرده صدا مي داد
در قلعه هاي مانده ز حيوانات،سوري كه بز به گله ي ما مي داد


سال هزار و سيصد و اندي بعد، با نطفه اي كه در رحمش مي مرد؛
آتش تمام جنگل ما را سوخت. تا گربه بچه هاي خودش را خورد


سال از صداي پاي موتور لرزيد. داد از اذان به گوش تو مي آمد
اين سمفوني ترانه ي پر مرگ است، غم ناگهان به گوش تومي آمد


پاهاي ما به كفش كسي پا كرد. ما روي هم حساب نمي كرديم
عاليجناب، سرخ نمي پوشيد. ما نيز احتجاب نمي كرديم!


صد سال خشك بي پدري سالار!، صد سال آزگار نخوابيديم
سالارمان به چاه برادر بود، ديگر در انتظار نخوابيديم


زنجيره اي كه در پي ما مي گشت، آمد ميان خانه و غوغا كرد
ما را كه زير پاي خودش بوديم، در چشم خيس حادثه پيدا كرد


صد سالِ آزگار‍ِ بي سالار، بز گله مي ربود- كه حق دارد-
تا چهره اي شگفت خودش هم ديد، حق با كسي نبود كه حق دارد!


حق با كسي نبود كه مي داند. حق با كسي نبود كه مي بيند
اين سمفوني ترانه ي پر مرگ است. حق، داس قاتلي ست كه مي چيند

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 12:16  توسط اشرف گیلانی  | 
 

 

زمین گندید، آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

                                    (اخوان ثالث)

 

∆∆∆

کل بزن بزن بخوان به نام هیچ کس

یکنفر به سوی سوگ خویش می رود

یکنفر که شانه اش  رفیق پیکری ست

در عزای نام خود به پیش می رود

کل بزن بزن بخوان به نام هیچ کس

در قمارخانه ها دوباره باختیم

لاشه های ما به دوش باد می روند

توی کارخانه ها دوباره باختیم

∆∆

آمدم تمام شهر را خبر کنم

آمدند سفلگان به کاسه لیسی ات

آمدند تا مگر نصیبشان شود

سهمشان ز کیف های انگلیسی ات

آمدند ریزه خوارگان کور دل

ساقدوش حجله در عروسی ات شوند

آمدند فتح ...نامه ها به دستشان

پاسدار مرزهای روسی ات شوند

آمدند ریزه خوارگان که باز هم

توی هرزه خانه ها تعارفت کنند

در قمارخانه ها دوباره پا شوی

تا مگر ازاله ی بکارتت کنند

آی گربه ام! همیشه روسپی من، ببین

موش ها میان نقشه ات رها شدند

نان به نرخ خون خوران گرگ خو

میزبان... شام واپسین ما شدند

کل زدم به شادی تو  ای رفیق من !

کل زدم تمام شهر را خبر کنم

باز هم تو را حراج کرده اند، وای

کل زدم زدم که خاک تو به سر کنم

∆∆∆

کل بزن بزن بخوان به نام گربه ام

در کنار نقشه ی حراج خانه ها

کل بزن بزن بخوان به نام هیچ کس!

در مسیر التهاب باج خانه ها!

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 19:18  توسط اشرف گیلانی  | 

 

 

من شبي آكنده از روشنايي ام

                                (كازانتزاكيس)

 

 

♦♦♦

ماه ام از چاه مي زند بيرون. مي رود جزئي از ستاره ها بشود.

مي رود با نسيم – سرگردان- توي آغوش شب رها بشود.

مي رود پا به راه بگذارد. دردلش باري  از ستاره بردارد.

در شبي كه ستاره ها مست اند؛ با خدا غرق ماجرا بشود.

ماه ام از كودكي دلي خون داشت. قرصي شد،دردهاي بلوغ را فهميد.

(خَرم از كُرگي دمش را خورد. خورد و خورد و دروغ را بلعيد.)

مثل يك قورباغه در دل شب، هاي و هويي عجيب با خود داشت.

ماهيان را به بركه اي بخشيد. رفت ... آب هاي شلوغ را بلعيد.

ماه من توي كوچه ها مي رفت. از دل شيشه ماهتاب نازل شد.

تا نگاهم در آسمان گم بود،ماهِ ديوانگي م كامل شد.

در غياب طلوع در ترديد، نور شب توي خانه ها پيچيد

شب كه ديوانه ي سياهي بود،آخرين راه حل مشكل شد.

ماه من، ماه زيستن در تن. ماه شب هاي بي خطر هرگز!

ماه من: نور، روشني ، مهتاب. ماه دل هاي دربدر هرگز!

شايد امشب طلوع در راه است. ماه من توي چاه هم ماه است

درد و دلشورها و كابوس از... نامِ بالاترين پدر هرگز!

♦♦♦

من سراسر شبم به بيداري، گرچه چشمان شهر گمراه است

ماه من توي چاه هم باشد، اول و آخرش همان ماه است.

((باز دندون تيز و خونه ي خاله)) چاه و مرداب و بركه و چاله؛

راه جاري شدن به اقيانوس راه آغاز نور اين راه است.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 16:49  توسط اشرف گیلانی  | 
 

 

در پایان دهه هشتاد هزار و سیصد شمسی

به فرشید عزیزم

در آستانه بیست سالگی اش

...................................................................

 

 

می روم که بادبادکی هوا کنم

یادی از همیشه مانده است در برابرم

هرگز عاشق کسی نبوده ام

می روم برای قصه شاهدی بیاورم

¿¿¿

مثل خون از دماغت افتادم. خاکریز تو جای مهمان نیست

زیر پایت گلوله ای خوردم، گرچه مردن همیشه آسان نیست

سفره ات را بچین و خاک بخور، هفت تا ((خ)) به جای من بگذار

ماه من پشت ابرها جان داد. ماهی ام در مسیر طوفان نیست

¿

 

خارهایی که سبزه می خوردند، از سرم می پراند خوابم را

دست هایی عبوس می کندند، مثل سر... بازها حجابم را

از خودم هی زدم که کم بشوم؛ اندک اندک اگرچه در توقیف!

حرف های نگفته را خواندم، بسته بودند تا کتابم را

¿

گرچه مردن همیشه آسان نیست، من تفنگی به دوش می گیرم

راه را ما به روی هم بستیم. توی دام تو موش می گیرم

این زبان های لال می خواهند، خشکسال هوار کردن را

روی این دست های دور از هم، با سکوت آب جوش می گیرم

¿

توی این جنگ تن به تن شده ایم. مست و خوشحال تن به تن بودن

مرد بودن برای هر نرگی، مادگی کردنی و زن بودن

خون و خاک و خزان و خاری را، هفت تا (( خ)) به جای من بگذار

خستگی، خفتگی، خود آزاری. سخت مشغول گم شدن بودن

¿¿¿

من زبانم به سرخی خون است. گرچه کم خونی ام زبان دارد

باز با چشم بسته خواهم رفت، توی بندی که آسمان دارد

خاکریز تو جای مهمان نیست. گویی مهمان حبیب شیطان است

رقص خورشید مرده در ظلمت. سایه آزادی بیان دارد

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 21:34  توسط اشرف گیلانی  | 

 

 

 

مانده اي در خودت چه خواهد شد؟

در شبي بي نهايتي اي زن!

نوري از دور دست پيدا نيست

پشت اين پرده شب ادامه من...

O

O 

O 

كوهي از نابرادري از هيچ! در سر من به چاه مي افتد

روزي آبستن شب و ترديد، ناگهان پا به ماه مي افتد

من سرم را به سنگ مي كوبم. ريگي در كفش من به جا مانده است

پشت اين پرده رنگ بي معناست، موجي از خون به راه مي افتد

♦♦♦

من سرم را به سنگ مي كوبم. در سرم غير باد بر پا نيست

حرفي اما نمانده تا گفتن، در سكوتي كه هست ...  اما نيست

در سكوتي هراس جنبيدن- در خيابان به دور ميدان ها-

كوچه ها را صدا زدم در باد! توي اين كوچه يادي از ما نيست

♦♦♦

 من سرم را به سنگ مي كوبم. دستي در هاوني مرا مي ساخت

مثل يك در به هيچ بسته شدم. شب آبستني مرا مي ساخت

پشت اين پرده شيشه اي دلگير، با دلي كه به بودنش شك بود؛

مي كشيدم به سمت يك ديوار، در شبي ناتني مرا مي ساخت

♦♦♦

من سرم را به سنگ مي كوبم.در هوايي كه سخت آزادم!!!

در خيالي كه فكر مي كَشدم.، مي رود هر چه درد از يادم!

توي دلتنگي هاي آزاديم، در خياباني خسته جا ماندم

يك نفر مست، هر چه رِشتم برد. رفتم از ياد و داد بر بادم.

♦♦♦

♦♦

توي دلتنگي هاي آزاديم، نسلي از ما كه سربداران شد؛

دست هامان يكي يكي افتاد، سينه آرامگاه ياران شد.

من سرم را به سنگ كوبيدم. موجي ازخون به كوچه ها پاشيد.

پشت اين پرده رنگ، بازي بود. مثل رنگين كماني مرگ باران شد

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 15:26  توسط اشرف گیلانی  | 
 

 

چلانده شوند تا هسته ها بيرون آيند

▼▼▼

 

درد دارم . بيانش آسان نيست. جان سالم به در نخواهم برد

شعر من زايمانش آسان نيست. جان سالم به در نخواهم برد

اتفاق از تو روي كسب افتاد. مرد موعود، زير اسب افتاد

زير و رو، اين و آنش آسان نيست. جان سالم به در نخواهم برد

خواب ها را يكي يكي مي گشت. شب نمي شد، ستاره اش كردند

مثل يك اتفاق، خالي بود. ماجرا خورد  و چاره اش كردند

ريشه اش را به ريش يك بز بست. تنگه اش را به ناف هرمز بست

نطفه اي بود و سقط شد ناگاه، كاغذي بود و پاره اش كردند

توي خواب از تو محتلم مي شد. صبح فردا جهان چه حالي داشت

بسترش كه اسير مردن بود، طعم آغوش نيمه كالي داشت

دست هايش غريق خون بودند. قاب هايش كه واژگون بودند

سگ شد و لرزه در دلش افتاد، گربه دلشوره اي سفالي داشت

مرد موعود، زير اسب افتاد. آه! بيچاره تر عروسم بود

گرچه بيداري نيست با اين خواب، بي محل با محل خروسم بود

از طنابي درخت بالا رفت. موشي از زير تخت بالا رفت

درد من در پي دوايي نيست. عشق من (( گربه ملوسم)) بود

▼▼▼

درد دارم خدا شفا بدهد. كاري از گريه بر نمي آيد

ختم خيري به ماجرا بدهد. كاري از گريه بر نمي آيد

زايمان كرد و مرده اي زاييد. شعر من بچه گربه را بلعيد

سگ اگر دل به بغض ما بدهد، كاري از گريه بر نمي آيد

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 17:37  توسط اشرف گیلانی  | 

 

 

از هيچي ات بترس اي ناچيز!

آيا مرا كه از هجوم زادن لبريزم

و عادتم خون است

را

 ز مرگ مي ترساني؟

آيا مرا ز مرگ مي ترساني؟

...............................................................................

مثل چنگيز نام بد دارم. مثل ضحاك مار بر شانه

چون سياوش فسون سودابه. مثل منصور، دار بر شانه

در دل من انار مي لرزد. زير پايم فرار مي لرزد

توي چشمم سپاهي اشك آور، پيكر سبز يار بر شانه

ˆ

توي اين آستين پر از ماراست. در خيابان به راه مي افتم

وقتي گوشم سكوت مي خواهد، دور ميدان به راه مي افتم

دارد از درد مي زند بر من. اين من‌ از هراس، آبستن

نطفه ((من)) هنوز هم مست است. زير باران به راه مي افتم

ˆ

زير دندان مرده اي رفتم. مثل ضحاك ، طعم من تيز است

خواب هايي براي يك خرگوش. بستر من پناه چنگيز است

روي تختي كلاه من افتاد. تاجي بر قامتم به راه افتاد

ته نوشتي كه سرنوشتم بود، مثل اين خواب ها غم انگيز است

ˆ

از سر خط نوشت پايان را، آخرين قصه هم بد آهنگ است

دست ها با شكست هم دست اند. دست من در حناي يك ((رنگ)) است

مثل منصور دار هم دارم. در دل خود انار هم دارم

زير پايم فرار تا لرزيد، من دلم از خودش دلش تنگ است

ˆˆˆ

خواب هايي براي ما ديدي، در كلاهت هنوز خرگوشي ست

توي سوراخ ما پر از گوش است. توي ديوار خانه ات موشي ست

در پي نان به راه مي افتيم، در خيابان به راه مي افتيم

خانه ات غرق دشنه و خون است. ساعتت پرتگاه بيهوشي ست

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 14:56  توسط اشرف گیلانی  | 

 

 

این شب اگه سیاهه

رفیق نیمه راهه

♦♦♦

انگشت های خونی ات را پر کن از دیو...ار.انگشت های خونی را اینبار جا بگذار

من جای پاهای تو دارم می روم از دست، آرامشت را ناگهان بر دار جا بگذار

بالای دارت از سر من دار می بستند. آن آخرین دلشوره را ((بسیار)) می بستند

وقتی که آزادی پر از زنجیر و زندان است ، پرواز را بعد از قفس ((بسیار)) جا بگذار

♦♦♦

از روی این دیو... ارها خواندم که: ((بسیاریم)).تا کم شدم، کم کم شدم ((بسیار)) جا ماندیم

یک لحظه بعد از مرگ ما دیو...ارها سد شد؛ ما عاقبت اعلان فوتی روی این دیو...ار جا ماندیم

تا گفتی : (( آ...)) کام تو را از درد پر کردند. تا گفتی :(( آ...)) مثل تو شاید خود کشی کردند

آزادی می لرزید و می لرزید و می غرید. ما زیر دست و پای این آوار جا ماندیم

♦♦♦

انگشت های خونی ات را پر کن از دیوار. بگذار بعد از رفتنت دیوار پر باشد

سر... بازی کن. بگذار بعد از رفتنت حتی؛ از سر زدن از سر کشیدن دار پر باشد

پاهای من با جای پاهایت بهم پیوست. من جای پاهای تو دارم می روم از دست

پرواز را پرواز ده، پرواز ده بگذار؛ تا این قفس از رفتنت (( بسیار )) پر باشد.

♦♦♦

♦♦

آن آخرین دلشوره ها دلواپسم کردند. باید از این دلواپسی ها دست برداریم

من یک تنم. من یک تنم می بینی؟ یک انگشت! از روی این دیو...ارها خواندم که ((بسیاریم))

از متن این شب قصه روشنگری خواندیم، از کاوه های قهرمان آهنگری خواندیم

این رودها آخر به یک دریا می انجامند.این رود را باید به اقیانوس بسپاریم...

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:46  توسط اشرف گیلانی  | 
 

 

این دره عمیق است:

من نه رسم پریدن می دانم و  نه عادت به شنا کردن دارم

.............................................

ديگر برايم مهم نيست: از نردبان آسمان هم مي افتد

صد دست شايد صدا داشت اما، از دست هامان تكان هم مي افتد.

دلشوره دارم دلم شور دارد: من بعد از اين قصه خوابم نبرده

ديگر برايم مهم نيست : در فال من كهكشان هم مي افتد

♦♦♦

ديگر برايم مهم نيست: آب از سر من به دريا بريزد

دستي كه بالاتر از دست من...شد!!! از ته به بالا بريزد

دلشوره دارم دلم شور دارد؛ خون سياوش بگيرد جهان را

ديگر برايم مهم نيست: سودابه هم در دلش (( ما )) بريزد

♦♦♦

من بعد از اين قصه خوابم نبرده، خوابي كه ديدم : نديدم

ديگر برايم مهم نيست؛ حتي سرابي كه ديدم: نديدم

من مانده ام روي حرفم كه حرف است. بستي به نافم خطر را

آب از سر من گذشت و...  غير از حبابي كه ديدم: نديدم

♦♦♦

ديگر برايم مهم نيست : دنيا بزرگ است و ((من)) ريز ريز است

اينجا كه من هستم امن است!!! من سنگرم تا ابد پشت ميز است

خيري كه گفتي نديدم . از خير و شر دردسر پا به سر پر

لعنت به دنياي ما كه ... دعواي بين ((بگم ها)) و ((چيز)) است.

♦♦♦

♦♦

ديگر برايم مهم نيست: (( من)) دارد از عمق فنجان مي آيد

فالي كه ديدم برايت عجيب است : ... دارد زمستان مي آيد

((مي ترسم اي سايه مي ترسم اي دوست))، نان از سر من گذشته

آبي كه خوردم حلال است، دارد براي تو باران مي آيد...

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 17:5  توسط اشرف گیلانی  | 
 
  بالا