|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
برای خودم
که:
دیر به دنیا آمده ام
هرگز عاشق نشده ام
و زود مرده ام
در راه های دور تو خوابیدم.من زنده توی گور تو خوابیدم
در چشم های شک زده ات ماندم.در بستر غرور تو خوابیدم
لج کرده ام که نمی خواهم.شک کرده ام که خودم باشی
هل دادی ام به سوی خودت انگار، در این قفس به زور تو خوابیدم
♦♦♦
یک کاسه آب پشت سرم مانده. یک شهر خواب پشت سرم مانده
از تشنگی ز غصه نباریدم.دیگر سراب پشت سرم مانده
یک عمر آزگار مرا ترساند.هر گوشه و کنار مرا ترساند
من ماجرای گم شدگی بودم.تنها طناب پشت سرم مانده
♦♦♦
تا مثل من تمامی من بودی، مست سکوت و آه و لجن بودی؛
دور از نگاه رهگذران انگار، دلشوره های مرده شدن بودی
زیر فشار حنجره ها بودم.مرز میان پنجره ها بودم
می گفت و دست های مرا می برد:(( بیچاره عین وحشت من بودی.))
♦♦♦
از تخت های خالی شاه افتاد.تا پا گرفت پا شد و راه افتاد
از چاله های گم شده بیرون زد.با پای خود به خلوت چاه افتاد
خورشید ناتنی که نمی فهمید.جز روز و روشنی که نمی فهمید
رفت از ستاره های خودش دزدید.از چشم های روشن ماه افتاد
♦♦♦
♦
با گله های کودن خر گم شد.در بین این جماعت کر گم شد
پر زد که از قفس برود اما، در وحشت از هراس سفر گم شد
مثل خودش... سپر که نمی دانست.کبریت بی خطر که نمی دانست
همراه من به دره عزیمت کرد.در برکه های خسته ی تر گم شد.
خدایا ! اینها از من خسته اند من از اینها؛ مرا از اینها بگیر
♦
می خواهم از خودم بروم.می خواهم که دیگر نباشم.می خواهم تمام شوم.می خواهم مرا بر بلندترین درخت ها به دار بیاویزند.می خواهم مرا از بلندترین قله ها به عمیق ترین دره ها بیاندازند.می خواهم مرا میان آسمان و زمین رها کنند.می خواهم که دیگر پیدا نشوم.چرا کسی مرا گم نمی کند؟
♦♦♦
فصل پنجم اگرچه یک وهم است
عمر من بی مدار می چرخد
در خسوفی که ماه من مرده است
چرخه ی روزگار می چرخد!
●
از تو دورم، هم از تو نزدیکم
چشم بر هم زدی بزرگ شدم
دانه پاشیدی من مگس بودم
مار خوردم شبیه گرگ شدم
●
قصه ها را دوباره زنده کنم
تا تو از یاد برده ای چوپان؛
که دروغ تو قصه ام شده است
گله ام را تو خورده ای چوپان
●
سگ شدم من که زوزه ات بکشم
سگ شدم من که هاری ام بشوی
دام من خالی است و می ترسم
سهم دارٍ ...نداری ام بشوی
●
من شبیه کسی شده ام
که خودش را به خواب هم نزده
از دل برکه آمده بیرون
رفته اما به آب هم نزده
●
حالم از زندگی به هم زده است
من چه ام؟...گند بوی استفراغ
غول گیج چراغ جادو ها
گاو آدم شده...نه خر نه الاغ
●
من چه ام؟من...خودت که می دانی
چشم بر هم زدی بزرگ شدم
دانه پاشیدی من مگس بودم
مار خوردم شبیه گرگ شدم
●●●
ای قفس یک نفس ترحم کن
در هوایت پرنده جان داده
گرگ آرام و سربزیری باش
بره ای توی چنگت افتاده
انگشتت را از بینی من بیرون بیاور.سدها،سده هاست که سوراخ اند و تشنگی، تاریخ را در هرم آمدن ها و رفتن های بی امان له له می زند.انگشتت را از بینی من بیرون بیاور.بگذار سوختن دلم را در آتش پاره های هزاره ها آوارگی بو بکشم.بگذار حالم از تعفن قرن ها و دهه ها بهم بخورد.من از خوردن این همه لحظه ی متعفن لذت می برم.بگذار در جریان مذاب دلهره هایت منجمد شوم.می خواهم نفس نفس بزنم.انگشتت را از بینی من بیرون بیاور.دارم خفه می شوم.
▼▼▼
قار قار من برای لحظه ای ست
ناگهان مرا به میله ات ببند
این خیال کهنه را برای لحظه ای
در کثافت طویله ات ببند
♦
من همین که بی علوفه مانده ام بس است
من همین که اینقدر بسم ؛اضافی ام
مثل کوچه های بسته می رسم به خود
من برای عابران خسته کافی ام
♦
قارقار من برای لحظه ای ست
من به چشم های بسته عادتی که می کنم
حرف های بی شکایتی که می زنم
شکوه های بی روایتی که می کنم
♦
از تمام این درخت ها گذشته ام
شاخه ها مرا به چوب بسته اند
این ستاره ها مرا به لحظه ی
دلگرفتگی این غروب بسته اند
♦
فصل ها همیشه هرز می روند و می روند
پاتوق حرامزادگی ست آخورم
باز هم به کاهدان خالی می زنم
غرق در نرینگی و مادگی ست آخورم
♦
باز هم مرا به میله ات ببند
تا عروس حجله ی خودم شوی
دوست دارم از فشار تشنگی فقط؛
آب های دجله ی خودم شوی
♦♦♦
قارقار من برای لحظه ای ست
گریه های تو همیشگی ست شعر من
من همین که اینقدر بسم اضافی ام
کار تو هوار پیشگی ست شعر من
چيزي به عيد نمونده
آي! دخترك كبريت فروش
من تموم كبريت هاي نفروختت مي خرم.اينبار قصه ي تو يه جور ديگه تموم ميشه:
تو شب عيد؛ كنار اجاق گرم خونت مي خوابي نه توي بستر مرگ...
سلام.سال داره نو ميشه.امسال كه سال خوبي نبود.امسال هنوز خيلي ها گرسنه و بيمار بودن.امسال هنوز خيلي ها دستشون به هيچي به جز خاك گورشون نرسيد.امسال هنوز هم براي خيلي ها زندگي يه اجبار بي معنا بود.امسال سال خوبي نبود.نگيد كه خوبي ؛ بي معناست.نگيد كه خوبي نسبيه.تنها قطعيت تموم زمین ها و زمانها خوبيه.كاش سال جديد همديگه رو دوست داشته باشيم.كاش در سال جديد به هم عشق بورزيم و بيشتر قدر همديگه رو بدونيم. ما بنده هاي خوب خدا هستيم.بايد همديگه رو دوست داشته باشيم.بايد به هم عشق بورزيم و قدر لحظه هاي با هم بودن رو بدونيم.هيچ كس نمي دونه فردا چي ميشه.بيايد از همين جا و از همين لحظه عاشق همديگه بشيم.براي همه شما بنده هاي خوب خدا آرزوهاي خوب دارم.نگيد كه خوبي نسبيه.
زندگيتون سبز و سبزي زندگيتون جاودانه.
***
استخواني ست در گلو مانده
حرف هايي كه مي زدي و...شدم!
من شدم حرف و سنگ را تو زدي
آسمان تو، قفس ،پرنده خودم
O
گم شدم من كنار ميدان ها
در خيابان به راه افتادم
بركه از سنگ هاي من پر شد
باز... از چشم ماه افتادم
O
بوي گنداب مي دهد دستم
مي روم دفع مي شوم از تو
سوء تصوير يك تفاهم سرد!
تازه من رفع مي شوم از تو
O
در خيابان... كه پوست مي انداخت
در خيابان كه پيله مي بستم
گيج بودي و گريه مي كردي
تا تو را با چه حیله می بستم
O
در خيابان به راه افتادم
در هواهاي راكد دودي
در غروبي كه تازه فهميدم
غرق اندوه بود و نابودي
O
خانه هايي كه گور من مي شد
پرده هايي كه شيشه اش بودم
قبرهايي كه خالي بود از من
لاشه هاي... هميشه اش بودم
O
دارم عق مي زنم حضورم را
سخت پابند بودني سگي ام
دارم از دست ... مي رود هرجا
غيرت مرده هاي بي رگي ام
O
من هزاران هزار ذره شدم
ذره ها انهدام را بلدند
پشت سر گفته اند ؛ ميدانم
ديگران ، اتهام را بلدند
OOO
استخواني ست در گلو مانده
قصه هاي هزار و يك شب كو؟
من چه دارم كه جاودان بشوم؟
شهرزاد قصه گو...تو بگو.
دست های من پر از شلختگی ست، مثل قبل
فکرهای من عقیم اختگی ست،مثل قبل
ماتی تمام صفحه های کیش من
تاس نرده های تختگی ست، مثل قبل
o
از تمام خانه ها گِلی ست سهم من
آفتاب سست ساحلی ست،سهم من
گوش سنگ ها پر است از شنیده ها
ناصبوری است و بی دلی ست سهم من
o
شیهه ای کشیدم از جنون گریختم
از خزان و خاک و خار و خون گریختم
هرکجا که شد دخیل بستم و اثر نکرد
باز هم از این ستون به آن ستون گریختم
o
o
o
بعد تو هنوز در نقاهت اند چشم هام
ناگهان به هر که جز تو بی شباهت اند چشم هام
حرف های نانوشته روی پلک های من؛
نا نوشته هایی از فقاهت اند چشم هام
o
بعد تو اسیر شهوت و سلیقه است، بودنم
قرن ها نبوده ام که یک دقیقه است، بودنم
تا زه بی تو مثل وحشت چکاندنِ
ماشه روی عزلت شقیقه است، بودنم
o
بعد تو برایم این سکوت و این هوار کافی است
با تو بی تو رنج انتظار کافی است
قرص..نه؛تفنگ...نه؛سقوط...نه؛خودت ببین
من برایم این طناب دار کافی است
ooo
این شلختگی بهانه نوشتن تو شد
فکر خام اختگی تولد منِ تو شد
مرد بود و اسب بود و زن شبیه باد می وزید
مرد خیس مشق های من زن تو شد.
خدایا
از شر خودم پناه می برم به تو ای خدا و از شر تو ای نفس فراخواننده به بدی ها پناه
مي برم به خدا
سه تا
اولی: تقدیم به همه عشاق
(هرچند من خودم که تو بیست و پنج ساله عمرم روز والنتاین نه هدیه ای گرفتم و نه هدیه ای
دادم البته از اون
هدیه های با بهونه های خاص وگرنه که تولد فرانک عزیزم امروزه.پس این شعر قبل از همه
عشاق تقدیم به فرانک)
اول تقدیم به فرانک بعد همه عشاق
عشق حرف اوله،عشق حرف آخره قبول کن
عشق تا میاد؛هر چی داری می بره قبول کن
عشق یه فشار رو تنت،مثل زنده بودنت
یه دروغه... از هزار تا راست بهتره قبول کن
عشق تو فضا گمه،شعرمردمه،تبسمه
از تموم حرفا ونوشته ها سره...قبول کن
عشق مثل باد میاد؛تو یه چشم به هم زدن میره
عشق مثل عمرته : میاد و میگذره قبول کن
●
●
●
عشق دردنیست،رنگه زرد نیست،دسته سرد نیست
هی بگرد...نیست!
نیست هست،هست نیست،عشق هست و نیست هی خره
قبول کن.
دومی:
تقدیم به خانم(....) اول اسمشم نمیگم چون ممکنه لو بره وممکن تر این که ممکنه خودش
راضی نباشه.فقط برای این که بدونه با سیگار و بی سیگار دوسش دارم.
یه پُک بزن به...(هرچی)،یه لب بزن به سیگار
آتیش بزن به کبریت...به دست من به سیگار
به هرچی هست و داری.به هرچی نیست و می خوای
به بودنه تو فشار.به له شدن به سیگار
جیب باش و خالی تر شو،یک پز عالی تر شو
درداتو بازم بگو،به مرد به زن به سیگار
رو چادرت یه باله،یه عالمه خیاله
فکر می کنی به رفتن،به دل زدن به سیگار
آتیش شو نابودم کن،با سیگارت دودم کن
کبریت بکش به شعرام،آتیش بزن به سیگار
سومی: تقدیم به
انسان
دلخسته از این تناسل،بیزار از این جفت گیری
پایان انسان همین است:بیماری اندوه پیری
پایان انسان همین است:تنهایی تا همیشه
تردید و ترس و توهم،سنگ و تمنای شیشه
آغاز انسان همین بود:...یک لرزش ناگهانی
افتادن از اوج بودن،حوا و آدم..جوانی
دلخسته از این هیاهو،سر گشته در بیقراری
گم کرده دارایی اش را ،انسان به وقت نداری
جا مانده در رد راهی،راهی که انسان ندارد
راه به سمت غریزه،راهی که پایان ندارد
انسان بیمار تنها،انسان ترس و اسیری
دلخسته از یک دو بودن بیزار از این جفت گیری
پشت سرم گریه نکن
آب منو می بره
اشکای لالایی نریز
خواب منو می بره
o
پشت سرم گریه نکن
گِل میشه راه رفتن
کاری نکن با گریه هات
جاری شه اشکای من
o
آبو بریز پای یه گُل
رو سطح خشک گلدون
نگهدار اشکاتو واسه
گیاه تو بیابون
o
نگهدار اشکاتو که هی
بریزه روی دستم
پشت سرم گریه نکن
راه چشاتو بستم
o
اشک نریز سیل میاد
ماهیه چشمات میشم
بارمو می بندمو باز
راهیه چشمات میشم
o
دست ...تو دست هم
نگاه خیست از من
بزن بریم با همدیگه
بازیه گریه کردن
o
بازی گرگم به هوا
گرگ شو بزن به گلم
سگ شوو گربمو بگیر
یکهو بزن به کلم
o
بازیه چرخ و فلک
بچرخ تا بچرخیم
دنیا ریا و کلک
بچرخ تا بچرخیم
o
بچرخ ،آدمای مهربون؛
با این که سر بزیرن
خیال نکن تو بازی ام
دست تو رو میگیرن
o
بازی نکن،گریه نکن
گریه ی بازی سخته
قصه ی برگ آخر
پاییز رو درخته
ooo
پشت سرم گریه نکن
اشکی که جون نداره؛
پشت سره مسافرا
میگن شگون نداره.
o
پشت سرم گریه نکن
آب منو می بره
اشکای لالایی نریز
خواب منو می بره...
از تو ای انتظار یکطرفه، از تو ای بیقرار می ترسم
از نگاهی که چشم هایم را،برد بالای دار می ترسم
دوستی؟دشمنی؟چه کنم؟...روحی،جسمی،تنی...چه کنم؟
با کی ای؟با منی؟چه کنم...از غم ماندگار می ترسم
خسته از انتزاع می افتم.از همین ارتفاع می افتم
خودکشی...کردنم چه رویایی ست،از همین ابتکار می ترسم
چشم ها همدمی زمستانی...گریه ام عالمی زمستانی
در جهانم غمی زمستانی...از هوای بهار می ترسم
سبز شو،سبز... ریشگی از توست،رنج های همیشگی از توست
تا ابد درد پیشگی از توست... از خودم مثل مار می ترسم
در هوای غروب می کوچم.در شمال از جنوب می کوچم
مثل یک دارکوب می کوچم...از بیابان و خوارمی ترسم
چشم ها خواهش است،می دانم.رنج...آرامش است،می دانم
دل فقط رانش است،می دانم...از تمنای یار می ترسم
در همین روزگار یکطرفه،در مسیر فرار یکطرفه
از تو ای انتظار یکطرفه! از تو ای بیقرار می ترسم
آهای !شمایی که برام خط و نشون می کشید
باید منو ...هر طوری هست ببخشید
باید بدونید که چها کشیدیم
طعم سقوط آدمو چشیدیم
سیبارو چیدیم کسی مهمون نشد
گندمای درو شده نون نشد
گندم و داس و سبد و آه وسیب
درو شدیم با دستای نانجیب
آدما وحشی شدن،حیوون شدن
حواها ...لرزیدنو ویرون شدن
سهم ما شد غریبی و بی کسی
دلهره و حسرت و دلواپسی
قسمت ما شد رو زمین چریدن
مارشدن...کرم شدن...خزیدن
قسمت ما شد همه جا خر شدن
تو عشقای سرزده پرپرشدن
باد اومد و آسمونا ابری شد
قسمت ما سختی بی صبری شد
سیاهی چشمامونو دوره کرده
غم داره دور و برمون می گرده
قلبی دیگه ، اسیر و مستمون نیست
دست کسی ...دیگه تو دستمون نیست
با پاهای خسته ی تنها مونده ،
قلبای سرد تو قفس جا مونده ،
هم نفسامونو تو جاده کشتیم
غرورمونو ...بی اراده کشتیم
چشمای ما، سیاهی رفت و گم شد
راه ندید..بیراهی رفت و گم شد
سیبای سرخ کرمو شدن؛ افتادن
آفتا ...رو گندما جولان دادن
کلاغا از پیروزی شک ندارن
دیگه هراس از آدمک ندارن
فقط ماییم که غرقه ی جنونیم
گم شده ؛ تو نگاه این و اونیم
فقط ماییم که سر شدیم تو سرا؛
هیچی شدیم؛ تو ترس بال و پرا.
o
o
o
آهای شمایی که برام خط و نشون می کشید
باید منو...هر طوری هست ؛ ببخشید.
پدر عاشقي بسوزه... كه وقت و بي وقت نميشناسه.كه صبح و شب و گرما و سرما و تابستون و زمستون حاليش نيست.كه توي قحطي و سيل و زلزله هم دست از سر آدم بر نمي داره.كه وقتي ام كه قلبت مثه مترو و اتوبوس شلوغه،مياد خودش به زور مي چپونه تو.
كه بعدش تو مثه برگه ي پيش نويسي ميشي كه حتي بدون اينكه غلط هاتو بگيره دور ميندازتت.
كه بعدش تو مثه يه برگ خشك ميشي كه از درخت مي افتي ، زير پاش لهت ميكنه.
كه بعدش يه پنجره ميشي كه شيشه هاتو مي شكنه و بي خيالت ميشه.
كه بعدش يه نامه ي عاشقانه ميشي كه پارت مي كنه و ميندازتت دور.
كه وقتي صداش داره بلند ميشه،يادش ميره كه تو خوابي.
كه وقتي راه مي افتي توي خيابونا و دنبال خودت مي گردي، اصلن به روي خودش هم نمياره كه اون تو رو سر راه گذاشته.
كه بعد توي شلوغي ميدونا ميون اون همه آدم و سايه و آدم و سايه به حال خودت رهات مي كنه و ميره.
كه آخرش زير پاهاش له ميشي،كه توي دستش مچاله ميشي، كه از دلش بيرون ميري، كه از چشمش مي افتي.
o
o
پدر عاشقي بسوزه كه بسوزه كه بسوزه.كه وقتي برف مياد و با دستاي لختت آدم برفي درست مي كني ، لااقل دستاتو توي آتيشش گرم كني.كه لااقل چراغ خونت با شعلش روشن بشه.كه لا اقل توي روشناييش بتوني مشقاتو بنويسي و اشكاتو پاك كني. كه حرارتش شبهاي مه گرفته ي سرما زدتو پر كنه.
اصلن گور باباي هر چي عشق و عاشق و معشوق و عاشقيه.اصلن مي خوام كه سر به تن هيچ ليلي و مجنون و شيرين و فرهادي نباشه.اصلن به من و تو چه كه عشق وقت و بي وقت نميشناسه.كه صبح و شب و سرما و گرما و زمستون و تابستون حاليش نيست.كه وقتي كه قلبت مثه مترو و اتوبوس شلوغه خودش به زور جا ميكنه توي قلبت.
مگه وقتي كه من و تو شبامون با صداي شكم گرسنمون صبح مي كرديم،عشق شكممون سير كرد؟ مگه وقتي كه ما با پاي برهنه تموم خيابونا رو دنبال يه لقمه ي غذا گشتيم،عشق به دادمون رسيد؟ مگه وقتي مريض بوديم و تموم تنمون تو تب مي سوخت،عشق شفامون داد؟ مگه وقتي گوشه زندون داشتيم براي آزادي نداشته و آزادي از دست رفتمون گريه مي كرديم،عشق نوازشمون كرد؟ مگه عشق دستاي پينه بستمونو ديد؟ مگه عشق صداي آه و گريمون شنيد؟ مگه عشق پاي درد دلمون نشست؟ مگه عشق مزه ي جنگو چشيد؟ مگه لالايي شباي عشق، صداي خمپاره و بمب و آژير قرمز بود؟ مگه عشق براي هيچي رفت بالاي دار؟ مگه عشق براي هزارتا چي