تبليغاتX
آیا روحی اینجا هست؟ - مرد بود و زن شبیه باد می وزید
 
آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

دست های من پر از شلختگی ست، مثل قبل

فکرهای من عقیم اختگی ست،مثل قبل

ماتی تمام صفحه های کیش من

تاس نرده های تختگی ست، مثل قبل

o

از تمام خانه ها گِلی ست سهم من

آفتاب سست ساحلی ست،سهم من

گوش سنگ ها پر است از شنیده ها

ناصبوری است و بی دلی ست سهم من

o

شیهه ای کشیدم از جنون گریختم

از خزان و خاک و خار و خون گریختم

هرکجا که شد دخیل بستم و اثر نکرد

باز هم از این ستون به آن ستون گریختم

o

o

o

بعد تو هنوز در نقاهت اند چشم هام

ناگهان به هر که جز تو بی شباهت اند چشم هام

حرف های نانوشته روی پلک های من؛

نا نوشته هایی از فقاهت اند چشم هام

o

بعد تو اسیر شهوت و سلیقه است، بودنم

قرن ها نبوده ام که یک  دقیقه است، بودنم

تا زه بی تو مثل وحشت چکاندنِ

ماشه روی عزلت شقیقه است، بودنم

o

بعد تو برایم این سکوت و این هوار کافی است

با تو بی تو رنج انتظار کافی است

قرص..نه؛تفنگ...نه؛سقوط...نه؛خودت ببین

من برایم این طناب دار کافی است

ooo

این شلختگی بهانه نوشتن تو شد

فکر خام  اختگی تولد منِ تو شد

مرد بود و اسب بود و زن شبیه باد می وزید

مرد خیس مشق های من زن تو شد.

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:58  توسط اشرف گیلانی  | 
 
  بالا