آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

این همه بی چیز بودن می شود؟!

.

.

.

تقدیم به عاشقان آبان ماه: اخلال گران واغتشاشی ها

جاری شدن از گلوی خون ریزی گلگون شدن نفوس کاشی ها

سرکوب ستاره های نورانی پوشاندن ماه در سخنرانی!!!

آغشته شدن به نام آلوده آدمکشی جمیع لاشی ها!

ایران ِ هزار داغ ِ بعد از داغ! دیدیم کبود روزگارت را

زخمی شدن مداومت، رنجت خون ریزی گوشه و کنارت را

ایران ِ فرو نِشسته در ماتم! ایران ِ به خاک خفتن ِ از غم!

در سوگ کدام یک تکان باشیم؟ جان باختگان بی شمارت را.

تا مرگ درون " چی" فرو رفتیم پلکی نزدیم و شهر، ویران شد

خون ریخته بود بر زمین، بر برف وقتی که غروب ماه ِ آبان شد

تن های عزیز تا به خاک افتاد کوه از سر ِ درد در مغاک افتاد

معنای مغاک را نفهمیدند این است که خون به رنگ ایران شد!

آبان غریب! بی سپر! تنها! دیدی که به رنج جان به در بردی

جان را – که عزیز بود- با وحشت از حمله ی ناکسان به در بردی

ماندی و عبور کردی از رفتن ماندی و نگو که خسته ای... اصلا!

ماندی و هزار و پانصد آتش را از بازی شب روان به در بردی

در گاهشمار این سکونت گاه مفتون اشاره و تکانم من

تسلیم به ترس و خستگی... هرگز! من زخم رفیق استخوانم من

تن های عزیز خاک را دیده خاک است که خون پاک را دیده

من شاعر عاشقان آبان ماه من همدم بازماندگانم من


برچسب‌ها: آبان1398
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان ۱۴۰۳ساعت 10:46  توسط اشرف گیلانی  | 

.

خس و خاشاک را به چندم دی؟

پیکر پاک را به چندم دی؟

.

.

نوشتم از فرشته از مهاباد نوشتم از فریدون مرد بانه
تمام زاهدان را شعر کردم خدانور است و شعر عاشقانه
من از شبهای شاهین شهر گفتم به خاک ترکمان سوگند خوردم
سنندج را شبیه واژه دیدم کرج را رقص و آواز و ترانه
.
.

نوشتم از خمین و طفره رفتند! جماران جزئی از تهرانمان نیست
تمام شصت را خون گریه کردیم کسی خون خواه خاک خاوران نیست؟!!!
هزاران غصه را با خنده کشتیم هزاران بار مردن را نمردیم
برای این همه جان برده از مرگ درون زخم غیر از استخوان نیست؟!

.
.

نه می شد از قفس بیرونشان کرد نه در اعماق شب کابوسشان کرد
گروهی واژه ی بی نقطه بودند نمی شد روی کاغذ بوسشان کرد!
نفس ها در گلو حبسیده بودند گلوها مملو از بی باوری بود
تلاشیدیم و دانستند باید هزاران چیز بی ناموسشان کرد!

.
.

چه آبانی ست این آبان، چه ماهی! مداری نیست تا محدود باشد
نمی خواهم ... نباید هم بخواهم که در "گفتن" صدا نابود باشد
تصور کن پس از این خشکسالی فصول سبز بر ایران ببارند
نه آتش باشد و آتش گرفتن نه چایی رد پای دود باشد

.
.

تن از قوچان به دیواندرّه بردم خیال قصر شیرین خشمناک است
تمام روزها را جمعه بارید غروب روز خونین خشمناک است
نمی خواهم ... نباید کمتر آورد به هر اندازه ای امّیدواریم
جراحت ها تَرَک ها در خروش و هزاران زخم دیرین خشمناک است

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 14:43  توسط اشرف گیلانی  | 

مرا هربار نام بهمن آمد
هزاران لرزه بر جان و تن آمد

.

.

.

مرد: تنها، غریب آواره زن ِ از صد هزارجا پاره
ملاء عام! در فضا خبری ست؟ زن بی شرم لخت زندگی است
مرد: بی بال، در قفس محبوس زن جر خورده داخل اتوبوس
سفره درگیر درد بی ثمری ست زن اگر سینه پخت زندگی است!

عابران را سواره می گایند نه به تنها، دوباره می گایند
مرغ آمد که بال و پر بزند تخم مرغ دو زرده املت شد
گیسوی یار و ریزش توده بوده تا بوده اینچنین بوده
سیب آمد زمین که در بزند رفت در تابه ... بعد کتلت شد!

آسمان شد بهانه در همه جا خون زمین ریخت از هواپیما
آسمان قتلگاه یاران شد آااخ کتلت! به کام لقمه بگیر
لقمه در عاشقانه ها بزنید درد را التیام جا بزنید
نوبت خیل سوگواران شد لحظه ی انتقام لقمه بگیر

بدن تکه تکه در کفن است این بدن نیست، پیکر وطن است
دشنه تیز است آی اسماعیل! جان بیاور که زنده نایاب است
تکه های بدن به غمناکی پاره ی پیرهن به غمناکی
خسته ایم از ...آهای! دسته ی بیل! نان بیاور که خربزه آب است!
.
.
.

خس و خاشاک را به چندم دی؟ پیکر پاک را به چندم دی؟
ناگهان ناگزیر دفن شدن آسمان بی اشاره ها خون شد
ردپایی نمانده میدان را فتح کردیم تا خیابان را
شاعران در مسیر دفن شدن مزه ی جشنواره ها خون شد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 14:38  توسط اشرف گیلانی  | 

در لحظه ی غیاب تو از سوژه

آیا شب از حضور زدن مانده؟!

.

.

.

چه بهمن ماه مطلوبی است، بهمن به یاد روزهای عشرت آباد
-نه پیش از آنکه ماه از آه افتاد گلویم را به دست تیغ خون کن
نه چسب زخم می خواهم نه مرهم تمام شهر میدان سپاه است
زمین پاخورده ی صدجور راه است ببا این زخم ها را سرنگون کن


کسی پالان خر را بر ندارد! خدا...قرآن...خمینی...بار دادیم!
شعار مرگ بر... بسیار دادیم بسا فریاد را در ماه کشتند
بهاران در زمستان ... خشکسالی است کسی تن های تازه دوست دارد؟!
تبر غیر از جنازه دوست دارد؟! به نام خون ثارالله کشتند


قرار از کف نباید داد، آری! هر آنکس روی ویرانی نَریند؛
الهی خیر از کونَش نبیند شبی بی منقل و بافور لرزید
سکوت هر مسلمان... بعد ایران! شبی که عمر مجنون تا سر آمد؛
صدا از مقعد لیلی درآمد! -نظامی زخمی و رنجور لرزید-



گلستان توی گور از خار جر خورد! زنی بی صورت و بی خنده بودیم
گذشتن های بی آینده بودیم به غیر از زوزه ی ترکش شنیدی؟
پریرویان چشم از چشم، ای وای! گلوله خوردن از دست خودی..‌ آه!
به جز این پچ پچ گه گاه بیگاه صدایی از لب ارتش شنیدی؟!

◊◊


به یاد روزهای عشرت آباد مرا هربار نام بهمن آمد
هزاران لرزه بر جان و تن آمد وطن! برخیز و ما را تن بپوشان
بدن با سد شدن آمیخت... ای داد! ولی اینبار را همراه ما باش
در این تاریک مطلق ماه ما باش بجنب و پای از ماندن بپوشان!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 11:37  توسط اشرف گیلانی  | 

لب های تشنه بوسه نمی خواهند...

این فضله نیست، تکه ی سرگین است حس کن دوباره حالت سیری را

آماده باش تا که بِلَمسانی این تکه ی عجیب خمیری را

ته مانده های ریخته بر خالی! بی حالتی! کرختی و بی حالی!

شاعر بجنب دیر کنی بردند با دست راست، جسم اثیری را!

l

شاعر! بجنب دفع چه چیز از توست با واژه حس زور زدن مانده؟!

در دل که هیچ بود و ... خلا باقی است تا اضطراب شور زدن مانده

آن شعر، رنج سوزش ادرار است انگشت چندم است که در کار است!!!

در لحظه ی غیاب تو از سوژه آیا شب از حضور زدن مانده؟!

l

این فضله نیست، تکه ی سرگین است آغشته با رطوبت پیشابی

لکّاته های هرز خود عن پندار جا ماندگان در صف خوش خوابی!!!

بی واژه در سرایش بیعاری! بی شور در مسیر پدیداری

شاعر! بجنب دیر شده، واژه از دست رفته است به بی تابی

ll

l

خارج شده است در وسط تَشناب لکاته اهل سورچرانی بود

هرجا که چشم کار کند، چیزی است!!! احساس دفع، امر جهانی بود!!!

در این مبال در پی آسایش مدفوع خواه هست به صد خواهش!

ای جمع عاقلان و خردمندان!!! شیدای شاعران همدانی بود

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۰ساعت 13:56  توسط اشرف گیلانی  | 

این همه بی چیز بودن می شود؟!


رفتند ... سیستان و بلوچستان رفتند...خاک پاک خراسان را
رفتند در معیت پفیوزان رفتند تا جسارت افغان را...
اینجا چقدر بوی تن گُل نیست اینجا مگر تمدن کابل نیست؟!
آه ای امیر ِاحمد سامانی! رفتند تا شرافت ایران را...

l

رفتیم سمت خونی خوزستان کارون هنوز بومی اهواز است
از جنگ هشت ساله که برگشتیم گفتند وقت حرکت آغاز است!!!
لب های تشنه بوسه نمی خواهند لب تشنگان غریب سر ِ چاهند
آی ای شمای اصغر فرهادی! *پایان قصه هات چرا باز است؟!*


l



از جنگ هشت ساله که برگشتیم دیدیم زخم مانده ی بر تن را
با بوی نفت خام- که خونی بود- پر کرده بود چشم دریدن را
فتح الفتوح نحسی و خشکاندن سلطان طرد کردگی و راندن
در حال حل مسئله ی "بودن" سوزاند دست و پای تکاندن را

l
l

من خاطرات تلخ هریرودم من مرز درد بی سپرم ای خاک!
فریاد بی اجازه ی سوسنگرد کارون زخم بیشترم ای خاک!
لبهای خشک و تشنه ی ایرانم از زخم های خورده پریشانم
در زیر یوق سلطنت راندن بی داستان و در به درم ای خاک!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۰ساعت 10:4  توسط اشرف گیلانی  | 

 

بگذارید اعتراف کنم:

یک دل سیر گریه می خواهم...

 

نقشه را دارم تجسم می کنم: خانه را با خون که بیرون می زند

وحشت از "اکنون" که بیرون می زند در کجای قصه طوفان کاشتیم؟

جای سنگ مفت بر گنجشک ها جای رد پنجه ی کفتارها

رد سیلی خوردن ِ بسیارها ما شباهت های شومی داشتیم!

 

l

 

کابل از تهران... اصالت ساختند جانورهایی که ایران سوزتر

هر کدام از طالبان پفیوزتر می شود اینقدر بی اندازه بود؟!!!

محتوای روده هاشان در دهان آنکه در فکر دخول بیل هاست،

خام خوار بزم اسماعیل هاست! بوی خون کشته هامان تازه بود

 

l

 

وای از حجم توحش ...ممکن است اینقدر بی رحم و خون آشام را...

اینقدر رویای نافرجام را... شعرهایم زخم بر تن داشتند

طالبان دارند افغان می کُشند  وای هرجا: این طرف آن دورها

این بدن ها این جوان ها شورها   زنده زنده رنده کردن داشتند؟!

 

l

 

این همه بی چیز بودن می شود؟! وای از تهران به کابل آه هاست

از شکستن تا شکستن راه هاست! خاک از آوارگی پر می شود

خاک از تنهایی درماندگان.  بعد از این بسیار باید زخم خورد

زخم را هر بار باید زخم خورد  زخم... نان چسب آجر می شود؟!

 

ll

l

 

سنگ مفت و زخمی گنجشک، مفت! ما نه جوشیدیم هر تبخیر را

ما نه تن دادیم هر زنجیر را حق ما این نیست این درماندگی

خاک دیگر سبز و حاصلخیز نیست ما که خود انبوه "آنها" داشتیم؛

وحشت از ملّاعمرها داشتیم؟! وای از زنجیرهای خانگی!

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر ۱۴۰۰ساعت 12:57  توسط اشرف گیلانی  | 

 


هرزگی های ساده با من هست

متلاشی کنید و مثله کنید...

 


نفسم را گرفته تاریکی صورتی را به من بپوشانید
کاسه ای داغ تر شدم از آش به تنم سوختن بپوشانید
نقشه ای مرده روی دیوارم پرم از زخم و درد و خونریزی
به من لخت لخت مادرزاد لایه ای پیرهن بپوشانید

 

 


نفسم کله پا شد افتادم در خیالی که از جنون دارم،
بدنم را رگی به بستر برد هوس یک پیاله خون دارم
از تنی نیمه جان چی می خواهید؟ ای بلا زادگان! چه می خواهید؟
نطفه هايی حرام با من هست من که پاهای سرنگون دارم

 

 

 

من رسیدم به قصه با تاخیرتا رسیدم کسی به راه افتاد
میوه ای را نَشسته بلعیدم حوض ماهی به عمق چاه افتاد
"من" به سوراخ خود پناه آورد دوش ها روی صحنه باریدند
طرح یک "چیز" مانده از انسان روی دیوار مستراح افتاد

 

 

 

 

روی دیوار ردی از "من" بود آبرو را به صورت من ریخت
گیسوان بریده ام را برد قفل در را به گردنم آویخت
به من بینوا کمک بکنید! ای شماها،صدا، کمک بکنید
پشت کردم به پشت آمیزش با من از راه گفتگو آمیخت!

 

 

 

 


نفسم را گرفته تاریکی سرد و دلگیر گریه می خواهم
دست در دست بند و بند شدن پای و زنجیر... گریه می خواهم
گریه کردن به من نمی آید؟!!! به من ِ با ستاره ها دمخور
بگذارید اعتراف کنم: یک دل سیر گریه می خواهم

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 10:17  توسط اشرف گیلانی  | 

 

 

هرچه خون هست را به یاد آور...

 


بدگمانم به عادت ساعت! کاش می شد میان این تقویم
ناگهان آنقدر عقب برویم تا به پنجاه و هفت برگردیم
به شب کشف واژه از واژن به شب اکتشاف نام‌ وطن
به شب قبل چفیه بر گردن به شب...کم ،نه! بیشتر گردیم...

 

=


»هرزگی های ساده در من هست: کسلم مثل خواب بعدازظهر
سمجم مثل شکل خمیازه لزجم که به دار می چسبم
احمقم کودنم فلان و فلان خنگ و ابله عجیب بی عرضه
جاذب مشت های سرخورده به غم نابکار می چسبم«

 

=


به همین چسب های ناراضی که زدی بر دهان، رهایم کن
ای فلان فلان! رهایم کن انحطاط تصورات قشنگ
در درون تو شکل می گیرد فوران توام درون خودم
اختلال پدر درون فروید! هضم این واژه های رنگ به رنگ

 

=

 

در میان سرم نمی گنجد معده ام درد می کند...سخت است
که به آواز شب نگاه کنم دهن ِ باز از تعفن پُر!
پشت سر افتضاح و ویرانی ست پشت سر مشت های حلق آویز
تا کجا به عقب نگاه کنم؟! دهن باز از تعفن پر!

=

هرزگی های ساده با من هست متلاشی کنید و مثله کنید
واژه درگیر واژه ی زن هست متلاشی کنید و مثله کنید
هوس مرگ هست و مردن هست متلاشی کنید و مثله کنید
داغ بر شانه های میهن هست متلاشی کنید و مثله کنید
ظاهرا درد نان عمیقا هست متلاشی کنید و مثله کنید

همچنان چفیه روی گردن هست متلاشی کنید و مثله کنید
احمقم کودنم نمی فهمم!

 

==

=


بدگمانم به عادت ساعت بدگمانم به عادت هرچیز
ای ظهور تعارضی در من! پاپتی می دوم میان کلام
من به شدت شببه تاختنم من پر از شورش و گداختنم
من خدای ترانه ساختنم شعر من را بخوان و بعد...تمام!

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۹ساعت 10:28  توسط اشرف گیلانی  | 

 

دستی که روی شونه تکونم داد
اومد تموم راهو نشونم داد...

 



«از جلو هی کشیده شد به عقب! ترس واگیری عفونت بود
همه جا صحبت از خشونت بود توی گونی چه‌می کنی با ما؟!
ما اهالی از جلو به عقب مساله طوق روی گردن نیست
»
مساله ی نحوه ی نکردن نیست بچه کونی! چه می کنی با ما!


«رانه ی مرگ و...» بچه جون بتمرگ! «قبر خالی به بی نشان برخورد
بچه‌ ماهی به خاوران برخورد
» تا ندادم بدوزَنت بنویس
«وقفه ای در نوشتن از مردن»از همون فکر خیس توی سرت
تا کجاهای مادرت پسرت تا فلان کارو کردنت بنویس

 


«در شب ایستگاه کهریزک ما که در رنج و مرگ زیسته ایم
هجده تیر را گریسته ایم
» من که اینجام خواب ممکن نیست
توو سُپوزیدنت چه حالی هست
«ما که مُردیم ما که بی خطریم
ما که حبسیم ما که در به دریم
» بچه جون! انقلاب ممکن نیست

 


«کلماتی بدل شده به جنون هرچه تقویم را عقب رفتیم
از شب داستان به شب رفتیم تیرگی را چگونه کاشته اند
که چنین ریشه دار و پر تنه است؟ میدم هر جا که میل ناب کنن
خونه رو روو سرت خراب کنن »انتها را کجا گذاشته اند

که به چشمان ما نیامده است؟« می کشونم تو رو توو تلویزیون
تا از اونجا که خواستم ای جون!
«بِسراییم و ...» اعتراف کنی!
از سوراخ سنبه ها و زیر و بمت حتی از لنگایی که سر به هواست

«او به فکر سقوط حنجره هاست ما کجاییم و...» اعتراف کنی!

 

=

=


 در شب ایستگاه کهریزک در شب شوم زخم و نوشابه
در شب رنج و داغ و خونابه خبر از خیزش جنون آمد
زخم، دریاچه ی نمک را خورد جسدی را به خاوران بردند
بی شمار از میانمان بردند
«پسر من کجاست؟» خون آمد

=

=

همه جا صحبت از خشونت هست: سال هفتاد و هشت را دیدیم
سال هشتاد و هشت را دیدیم دهه ی شصت را به یاد آور
همه ی لحظه های بودن را شب آبان و ...خاوران را نیز
شب دی ماه خون نشان را نیز هرچه خون هست را به یاد آور


برچسب‌ها: آبان98
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۹ساعت 9:43  توسط اشرف گیلانی  | 
مطالب قدیمی‌تر
  بالا