|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
لذتی از تو بر پوست دارم
لذت ناشی از زخم خوردن!
ای لکه ی ننگ مانده برجا! ما مشت گره نکرده هستیم
پیشانی آب را شکستیم از برکه چه انتظار داری؟
پاکیزگی نَفَس حرام است! ماهی به هوای ماه برخاست
یک لشگر نیمه راه برخاست با مرده ی ما چه کار داری؟!
برخاستن از گلوی فریاد؟! آرام بگیر تا بخوابیم
ای ننگ! بمیر تا بخوابیم این خانه تکاندنش محال است
من داخل غار را ندیدم! گفتند نخور غم جهان را
اندوه به خواب رفتگان را در متن، کشاندنش محال است
در حاشیه باش و زندگی کن! من مرده تو زنده! دست بردار
ای لکه ی ننگ! خوب بشمار در خواب اوین ستاره ای نیست
ما را چه به این ترقه بازی؟! با لشگر مرگ، جنگ کردیم
تمکین به تن تفنگ کردیم ما شب زده ایم و چاره ای نیست
دیوانه ی چارشنبه سوری! از سوزش چشم های یونس
از آتش هولناک تونس در خاطره هایشان نمانده
یاد تو نکرده را فراموش! با سوختن ستاره در شب
با خوردن قرص های هر شب از نام و نشان، نشان نمانده!
ما را چه به این ترقه بازی؟! آتش زده اند ماه را آه!
دل سوخته! بی پناه! ای ماه! باید که بسوزی و بسازی
خود سوزی یک جوان – که بودیم ما در کف خون بوعزیزی-
باید که بدون هیچ چیزی بازی ّ نکرده را ببازی!
برخاستم از گلوی فریاد... ای لکه ی ننگ روی دیوار!
دست از سر بی اشاره بردار ای وای به درد بی خیالی!
در متن نشسته ام به مردن ای رد به جای مانده از خون!
ما را به جنون کشانده از خون! من معترضم به خشکسالی
بخاری نیست! یاری نیست! غم های پراکنده
نمی بارند بر این درد بی پایان نمی بارند!
تازگی ها پر از ترس تازه... زل زدم تا خودم را نوشتم
پاره کردم تو را تا نوشتم شعر غمگین بیچاره ی من!
نه! مجابم نکن بیش از این ها از تکان های ناخورده گیجم!
بدتر از خاک پاخورده گیجم! خسته ام خسته گهواره ی من!
یاری ام کن که قدری بخوابم.درد ناجوری بی حالی ات را
سرزمین های اشغالی ات را حس نکردند و آواز خواندند!
از یمن تا حلب تا فلسطین هرچه گشتم امیدی ندیدم
گرچه دلشوره دیدی، ندیدم! با چه رویی مرا از تو راندند؟!
با چه رویی... ولی صبر کردم تا مگر اتفاقی بیفتد
پشت در اتفاقی بیفتد – فرض کردم که افتادنی هست!-
اتفاقی که باید نیفتاد! پر تنش مضطرب بی محابا
پایم از جاده پرسید: آیا جان مشتاق جان دادنی هست؟!
ای علامت! سوال قدیمی! ترسم از ترس زندان تو را کشت
شعله ای در زمستان تو را کشت گشتم اما بهاری ندیدم
از گل یخ به آتش نشان ها! چوب کبریت و انبار باروت
هر قدم نعش و تکبیر و تابوت از کسی دست یاری ندیدم!
تا فلسطین به چنگ تب افتاد! سوزشی در گلوی اوین بود
پای هر عابری روی مین بود لذتی از تو بر پوست دارم
لذت ناشی از زخم خوردن! زخم این شعر خسته عفونی ست
من تمام جهان را که خونی ست مثل خاک وطن دوست دارم!
در نهایت رسیدم به اینجا! پیچ و خم های بسیار دیدم
بی جهت تا ته خط رسیدم؟!!! جاده افسوس! سُرخوردنی نیست
باید از این زمستان گذرکرد در شب سوز و سرمای بی حد
در هوایی چنین راکد و بد جان سالم به در بردنی نیست!
گریه کن در آغوشم
شاخه ی کفن پوشم!
خودم زاینده رودم اضطراب گاو ِخونی ها
فلسطین در فلسطین رود اردن را که باریدم؛
شنیدم ابر از اندوه اقیانوس، دق کرده
تمنای هزاران ماهی تن را که باریدم؛
نه به اسفند خوشبینم نه به آغاز فروردین!
که دست یاری از آن سوی اقیانوس ...گم می شد؟!
نه! رد می شد! تکان می داد دستش را که : آدم ها!
جسدها! من خودم بوی تعفن را که باریدم؛
●
نگاه کوه، تر شد سیل جاری شد . چه بی معنا!
میان گریه ام با تنگ ماهی گفتگو کردم
گلویش داشت جر می خورد از تکرار دلتنگی
خیال آب را با سیل ویرانگر اتو کردم!
بیابان های بی باران و باران های بی باور!
دهانش باز شد می خواست از فریاد پر باشد
صدا زد: زخمی ام! دلواپسم! در سینه غم دارم
خود من لوت را در حلق خوزستان فرو کردم!
●
- لگد خوردیم از هر ناکس و ناکث که رد می شد
لگد خوردیم وخوردیم از غذای مانده موهن تر!
گرفتم روی دوشم هرچه با من بود از بودن
عبور از مرز با این حال بی آینده ممکن تر!
فرو دادیم بغضی را که از ویرانه بیرون زد
هجوم خار و خس بودیم در بی خوابی میدان!
طنین توبه از تکرار هر تکبیر می آمد
صدای باد از هر منبر در سایه مومن تر! –
●
هوا بد بود و مشکل بود برگشتن که برگشتم!
چرا این راه ها با پای سرگردان نمی بارند؟
بخاری نیست! یاری نیست! غم های پراکنده
نمی بارند بر این درد بی پایان نمی بارند!
فلسطین در فلسطین بر بساط ظالمان... ریدم!
نوشتم از خودم تا هرچه باید بود را گفتم
پُر از زاینده رودم پُر تَرک از رنج خشکیدن!
چرا شب های کارون روی این میدان نمی بارند؟!
●●
●
نفس می زد کسی در خاک و بر می گشت از ساحل
مرا با موج قاطی کن! امیدی نیست می میرم
صدایی گنگ و نامفهوم می آمد که پرسیدم:
تو آنجایی؟... به این تلفن امیدی نیست، می میرم!
دلم با استرس از قیل و قال مرز رد می شد
شنیدم ابر، از اندوه اقیانوس دق کرده!
نجاتم می دهید ای رودهای بی رمق مانده؟!
مرا به تور و تُنگ و تُن امیدی نیست، می میرم!
|
|