آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

تمام آب ها جاری ست در من

هوا آکنده از زاری ست در من!

 

اسماعیل! از ستاره پر باش ویرانی ماه دیدنی نیست

اسحاق برادر تنی نیست! آویخت به بند گردنت را

آویختنی ترین صدا را با لرزش شانه مان تکاندیم

دیدیم – و سر از تکان تکاندیم!- تصویر شکنجه کردنت را

 

 

ما دست دقیقا از بریدن! سرگردانیم و واحه ای نیست

حتی به عبث سیاهه ای نیست مجبور شدیم "کم" بمانیم!!!

آنقدر که بوی تند صابون بر تن – تن بی رمق- بماند

مایی که ستاره می تکاند از نسل کنیز زادگانیم!

 

 

دنبال خطای هرچه نادید! با تاری دید چشم هامان

حاشا و  کلا که در خیابان از عهده ی کارها برآییم

باید که به خانه رفت و خوابید! مایی که ستاره بارمان نیست

از خوردن خاک عارمان نیست! تا از پس دارها بر آییم!

 

 

" قانون" به دریدن تو انگار ذبحیده تمام داستان را

ما رذل و حقیر بودگان را باید به چه چیز رهنمون شد؟

سر بود که با هجوم دیوار تا خرخره در لجن فرو رفت

دستی که به حد زدن فرو رفت هر صبح پر از چهل ستون شد!

 

♦♦

 

تصویر شکنجه کردنش را دیدیم ... ولی چه کار کردیم؟!

با هرچه توان فرار کردیم مشغول به چند و چونمان کن

آنقدر که ته به سر بمانیم! با لرزش گام ها عجینیم

ما لایق رنج بیش از اینیم ای درد! تو سرنگونمان کن


برچسب‌ها: اسماعیل بخشی
 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۷ساعت 13:58  توسط اشرف گیلانی  | 

 

چه کسانی کجای این کلمات

می توانند چاره ای بکنند؟!

 

پر از حس هم آغوشی ست این شعر! نیاز سفره به احساس سیری

نیاز درد وقت جفت گیری جنین یوز در زهدان من بود!

سر از هم/سر از این درد است، دردا! دل از ایران ویران...دردناک است

کجای شعر ایران دردناک است؟! همان جایی که نیمه جان من بود!

 

 

صدای پچ پچ دریاچه در چاه! صدای نحل های سربریده

صدای نی که از پیکر بریده صدای ناله ای مدفون مرا کشت

برای گاوهای خونی از چسب؟! نه از لب تر نکردن حرف دارم

من از خون، روی گردن حرف دارم تن پر تاول هامون مرا کشت

 

 

من از زاینده ی بی رود گفتم! تمام آب ها جاری ست در من

هوا آکنده از زاری ست در من! من ِ آبستن از کارون بخوابم؟!

چه اشک شوری از آن دور بارید چرا از روزهای سرد گفتند؟

نمی دانم کجای درد گفتند که روی خاک بی مجنون بخوابم

 

 

من از خوابیدن ِ با گرگ و کفتار من از همخوابگی با موش سیرم

من از هر نعره ی خاموش سیرم دلم در جنگ های تن به تن مرد

برای بستن این نطفه دیر است تمام ماه در خون غرق بودیم

و گیج از بنگ و افیون غرق بودیم جنین یوز در زهدان من مرد!

 

♦♦

 

به نصب آخرین ردیاب در من!!! من ِ هرجایی با باد رفته

تمام قرن و سال و ماه و هفته بیا و پیرهن از تن بینداز

بیا ای درد! هم آغوش من باش بیا تا بار برداریم از ابر

سری بر شانه بگذاریم از ابر جنین مرده را از من بینداز!

 


برچسب‌ها: فعالان محیط زیست
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم دی ۱۳۹۷ساعت 14:37  توسط اشرف گیلانی  | 

 

آغاز فصل سرد مبارک باد!!!

 

ای گلوی بریده اسماعیل! من ِ ترسوی بی شرف دارم

در میان جنازه ی کلمات مثل یک زخم کهنه می بارم

به نمکدان قسم خودم بودم آن که می خواست در شب میدان

واژه ی بی شمار بشمارد! بروم سر به سنگ بگذارم

 

 

سر ِ من کو و سهم سنگ کجا؟! در مسیری که رد پایی نیست

همه جا در حصاری از خلاء است تیرگی نیست روشنایی نیست

طلب جان برای لقمه ی نان ذبح انسان به پای هر گذری!

ای گلوی بریده اسماعیل! پشت این ماجرا خدایی نیست

 

 

من ِ ترسوی بی شرف من ِ پست، من ِ هرجای این فشار منم!

من سرخورده ی مچاله شده زیر پاهای روزگار منم!

من حیران که لحظه ای نَفَسش حبس تردید و ترس و بند نبود

مانده ام در کشاکش کلمات وزن سنگین انتظار منم!

 

 

-         چه کسانی کجای این کلمات می توانند چاره ای بکنند؟!

چه امیدی به دست ها مانده که به آتش اشاره ای بکنند؟!

اصل از هفت پشت وا داده نسل از پشت و رو شکسته شده

به امید کدام معجزه ایم که در این شب ستاره ای بکنند؟!!! -

 

 

من ِ ترسوی بی شرف خود ِ من که نمی خواستم ترک بخورم

به نمکدان قسم که زخم نشد قلمم، تا از این نمک بخورم

قفس حبس در ادامه ی راه در مسیری که ردپایی نیست!

شب تار است و ماه تحت فشار! بروم ا زلب "دَرَک" بخورم!

 

♦♦

 

طعم مرگ است و راحت از ننگ است. من که بذری نکاشتم کافی ست

در کجای زمین ناهموار سر راحت گذاشتم؟! کافی ست!

از گلوی بریده خون بارید واژه در واژه... بغض... اسماعیل...

در میان تمام سرداران آبرویی نداشتم، کافی ست!


برچسب‌ها: اسماعیل بخشی, کارگران
 |+| نوشته شده در  شنبه یکم دی ۱۳۹۷ساعت 13:11  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا