آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

 

برخیز ای خشم فروخورده!

 

 

از خوردن چوب روی باسن! این قافله که شرف ندارد
از بی علفی هدف ندارد بگذار که بیصدا بخوابیم
از هر طرفی به بی طرف تر با اینکه شکاف خوردگانیم

کورش! بتمرگ! تا بخوابیم! در زمره ی سر سپردگانیم


تاریخ در انتظارمان نیست ای صبر نکرده! غوره کشک است
چیزی که در این سر است، اشک است تا این «همه» بر تن تو باشد
باید که برهنه ماند و جان داد بگذار به حبس این «ابد» را
برخیز و بگیر این جسد را تا زینت گردن تو باشد!



گهواره نداشتیم و گور است چیزی که به ما رسیده این بود
 "ما" پای بریده روی مین بود هر پنجره را شکسته بودند
از جمجمه ها که دره پر شد ما قله ی قاف را ندیدیم
سوراخی ناف را ندیدیم ما را به حراج بسته بودند



بازار به زور خون تکان خورد از عهد عتیق، مایه خون است
تفسیر تو از هر آیه خون است باید که به رگ نوشت: بس کن
با تیغ و تبر نگرد، کافی ست ویرانی و رنج و غصه درهم
این خاک کشش ندارد از غم ای درهوس بهشت! بس کن

∆∆


ما چوب حراج را که خوردیم مردیم که بیش از این نبینیم 

بر پای نرفته مین نبینیم کورش! بتمرگ! شب دراز است
ما پنبه ی پهلوان ندیده خشک است و تفیده است و حیران
ویران شده خاک زابلستان این شعر کجای اعتراض است؟!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۷ساعت 20:18  توسط اشرف گیلانی  | 

 

زن زن بزن از "زدن" به این زن!

 

از سرنگونی گفتم از گونی! فریاد سرگردان نخواهد شد

این دست خونی نان نخواهد شد؟! بذر امیدی تازه می پاشم

من از گلوی "دیگران" با خشم افتاده ام بیرون که برخیزم

دلمردگان را تا بر انگیزم  باید خودم از مشت پر باشم

 

 

برخیز ای خشم فروخورده! خرداد رنج بی شمارانم

دی ماه اندوه فراوانم این " ناگهان" را غرق هشتگ کن

این دست خونیّ عفونی را آوازهای خاوران را نیز

این گورهای بی نشان را نیز در داستان تازه ات تگ کن

 

 

از ناگهان بعد از رجایی شهر از ناگهان بعد از فشافویه

بی هیچ بغض و لابه و مویه حرف از گلوی پاسداران باش

سنگر به سنگر شعر را با شور آمیختم تا با " هنر" باشم

آماده ام که دردسر باشم با من پر از تکرار یاران باش

 

 

از خاوران گفتم که ...فحشم داد! از حصر گفتم انگ را خوردم

تا نامی  از اعدامیان بردم تهدید را کردند و باکی نیست!

آیا مرا خاموش می خواهید؟ در پیش رو بن بست در بن بست

در پیش رو دست جدا از دست در پیش رو غیر از مغاکی نیست؛

 

 

گودال در گودال در گودال! از چاله بیرون آمدن در چاه

ای ساکنان کوی دانشگاه! سست از فراموشی نباید شد

من می گریزم از خودم تا خشم باید جنون را جاودانی کرد

با مشت محکم تر تبانی کرد مغلوب خاموشی نباید شد

 

●●

 

از توی گونی گفتم و گودال! تقویم آبستن شد از فریاد

ای مشت های خشم مادرزاد! گاهی خیابان نیز سنگرزاست

باید سخنگوی جنون باشیم ای رود غمگین! رود بی رویا!

باید که طغیان کرد سیل آسا! جایی که باید داد شد اینجاست!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۷ساعت 12:24  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا