|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
من معتقدم تا نپری پر زدنت را
جز میله ی یخ بسته کسی نیست ببیند!
دستی زدم به شونه ی همرزمم محکم گذاشت دستشو روو شونه م:
(( باشه رفیق! هستم و می مونم)) سنگر به خون تازه مزین شد
با طعنه و اشاره به من فهموند ساکت بشم که گزمه فراوونه
توو این زمین مرده ی ویرونه تنها نجات دهنده " بتمن" شد!
●
ای منجی عزیز! بفرمایید خون توو رگای باد نمی جنبه!
وقتی جنین زیاد نمی جنبه باید سراغ قیچی ماما رفت!
می کوبه روی صورتمون محکم! این نفله رو بگیر و حرومش کن
شب خسته شد رفیق! تمومش کن ... بیخود نترس بچه سر ِ زا رفت!
●
گونی بده پُرش کنم از لاشه! دستی که روی شونه تکونم داد
اومد تموم راهو نشونم داد . تا اضطراب طرد شدن داریم
فرصت نمیشه از قفسا رد شد! تو احتمالا از همه چی سیری
ای اشتیاق گنگ اساطیری! ما اضطراب طرد شدن داریم
●
تاویل اضطراب به هرچیزی جز وحشت از سکوت قباحت نیست؟!
این حجم از سقوط قباحت نیست؟! حالا برو کنار که ما رد شیم
باید نشست و دید که دنیارو... آب از سر بریده هراسونه
توو شهر مرده موش فراوونه دستت رو بر ندار که ما رد شیم!
●
سنگر به خون تازه مزین شد روو دست من رفیق که جون می داد
راه گریزو داشت نشون می داد ای وای من! نشونه نمی بینم
رخصت بده که رد بشم از میله. با این همه حضور غبار آلود
تنها نجات بخش مسکن بود! من دست روی شونه نمی بینم
●●
●
محکم بذار دستتومحکمتر! سنگر خرابتر نشه ...باکی هست!
توو برکه هم نیاز به پاکی هست با من بمون هنوز مجالی نیست
ماها نفس کشیم نمی میریم! با این هوای سرد که... حیرونیم
ما خسته ها توو شهر فراوونیم خورشید نیمروز! مجالی نیست
دیگر زمان گفتگو نیست
بن بست ها را نیز بستند!
با فکر فرار از سر دیوار گذشتیم
میدان به خیابان زد و بن بست تکان خورد
می خواست بگوید که نفس هست قفس نیز!
در می زنم از هرچه نهان در بگشایید
گفتی نفس از کنج قفس در نمی آید
ماندم چه بگویم که تو را داشته باشم
تشییع شب تار و فرو رفتن در هیچ؟!
ای جمع رفیقان! همگان! در بگشایید
◊
ماییم می آییم ... صدا آمدنی هست
این غرش از فرط فروریختگی را
- با این همه آغاز به پایان نرسیده -
جز این وطن خسته کسی نیست ببیند
ما خانه نداریم که بر دوش بگیریم!
می شد که صدا بود و در اعماق فرو رفت
من معتقدم تا نپری پر زدنت را
جز میله ی یخ بسته کسی نیست ببیند
◊
با فکر فرار از سر دیوار پریدیم
البته که با هرچه گمان است عجینیم
گفتیم که شاید بشود معجزه ای کرد
گفتیم و به جز دست خطاکار ندیدیم
دیگر به امید چه کسی جز تو بخواهم
از خانه ی ویران شده یک کاخ بسازم؟
دیگر چه امیدی به " پس از پنجره ها" هست؟
حالا که به جز پای گرفتار نداریم
◊
تبلیغ عبوریدن از مرز تباهی
یک پنجره ی بسته و یک مشت نشانه!
شاید که " پس از پنجره " شب باشد و ظلمت؟
شاید که " پس از پنجره " خورشید بتابد
باید که به پا خاست که برخاستن از ماست
ترس است که تا خرخره در مرگ فرورفت
شاید که پس از غرش از شدت اندوه
این استرس هر شبه آرام بخوابد!
◊◊
◊
این فکر فرار از سر دیوار چه فکری ست؟
باید که در بسته به عادت بگشاییم
آمد به جهان منجی این خانه – که ماییم-
از شمع فروزان وسط کیک بگویید
تا شب بپرد از سر این خانه ی ویران
فریاد زدم گرچه قفس هست نفس هست
ای جمع رفیقان! همگان! خانه به دوشان!
به دعوت این حادثه لبیک بگویید
|
|