آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

بانک رفاه کارگران داریم!

 

حافظ! عزیز جان! بنشین لختی معشوقگان و دلبرکان هستند

حالا که حرف تازه تشنج زاست من بی اجازه چانه نخواهم زد

سرمای پوست کنده شدن از درد سرمای بی پناه ترین زخمم

درگیر و دار این شب طولانی من لب به هندوانه نخواهم زد!

 

 

ما جوجه های آخر پاییزیم در اضطراب ضرب ترک خوردن

" ساقی! به دست باش که..." غم خوردیم!-تخم نفاق پوسته هم دارد؟!-

در انتظار سقف پس از آوار در انتظار دار پس از طغیان

آغاز فصل مرده ی بی تصمیم جیغ جنازه ای ست که غم دارد!

 

 

غمگین ترین ترانه پس از خواندن باغی که بی اجازه به یغما رفت

"ما آن شقایقیم که..." با وحشت از سرخی انار سخن گفتیم

ما جوجه های آخر پاییزیم در سرزمین دود و دم و منقل!

از داغی زغال نترسیدیم از داغ بی شمار سخن گفتیم

 

" ای بی خبربکوش که..." کوشیدیم پیوسته در مسیر فرورفتن!

یک آسمان پرنده ی بی باور ماهی که روی ابر نخواهد دید

باران نبود و دشت، تبانی کرد با هرچه خشکسال بیابان بود

دریاچه های شک زده خشکیدند ماهی به غیر قبر نخواهد دید!

 

∆∆

 

ما جوجه های آخر پاییزیم حافظ! عزیز جان! بنشین!کافی ست

" بنیاد بر کرشمه ی جادو..." نیست فریاد از شقاوت این بیداد!

بگذار در ادامه ی ویرانی فالی نصیب رخوتشان باشد

ایمان بیاورند به نابودی آغاز فصل سرد مبارک باد!!!

 

 

"ساقی به دست باش که غم در کمین ماست

ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم

ای بی خبر! بکوش که صاحب خبر شوی

بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم"

حافظ

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۷ساعت 20:56  توسط اشرف گیلانی  | 

 

ای خطوط بی شماره در مقابلت!

 

 ای ظلمت مداوم ظلمانی! ما: شانه های بار ِ گران بر دوش

ما تشنگان خسته ی بی تن پوش آینده را دلی نگران داریم

باید صدای مشت و تحکم بود این را رفیق گوشه ی زندان گفت.

سردسته ی تمام وقیحان گفت:{ بانک رفاه کارگران داریم!}

 

 

از استخوان سست ترک خورده از زخم کهنه زخم چهل ساله

از چاه ویل ِ آن طرف چاله از قامت تکیده چه می دانی؟

وقت هزینه کردن "گردن" نیست! ترمیم یادبود هوازی ها

همراه فیک ها و مجازی ها رفتن به سوی مقصد ویرانی!

 

 

چشمت به راه آمدن دی ماه چشمم به پاره پاره ی بهمن هاست

در ذهن تو تجسم اصلاهاست در ذهن من تلاقی مشت از مشت

با ابتدای لحظه ی فریاد است. تقویم را تکان بده آزادی!

ما را به هم نشان بده آزادی! با من بگو تو را چه صدایی کشت؟

 

 

رفتم سراغ هرچه که پیش آمد! پیشامدان آمدنی داریم

زندان و عرصه ی مدنی داریم دارایی از نداری و بحثی نیست!

آلودگی ّ محض و هواخواهی!!! کپسولی از نبودن اکسیژن

تصمیمی از اراده ی ناممکن آتش به اختیاری و حرفی نیست!

 

♦♦

 

داغ دهان سوخته از گفتن! در صبح دولتی که دمیدیمَش!

تصویری از ستاره کشیدیمَش! ای ظلمت مداوم ظلمانی!

ای شعر عاشقانه! تو را یک روز می گویم و صدای تو می پیچد

گرمای دست های تو می پیچد در دست سرد اشرف گیلانی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۷ساعت 15:53  توسط اشرف گیلانی  | 

 

 ما خدادادی دردیم به درمان نشدن!

 

خوردن  از دهان لعنت تفنگ ها کف زدن به خاطر روان نکاوها!

گریه کردنم برای رنج گاوها ناشی از عذاب سخت پوست کندگی ست

خرت خرت هر مداد بی تراش تر! من خراش روی ناخن تو نیستم

عشق من – اگرچه بارها گریستم- تا همیشه زیستن برای زندگی ست

 

 

احمقانه است عشق در زمان ما! با معاینات مایعات هیزتر

کشف جرم با اشاره ای غلیظ تر!!! هیچ چیز این جهان عجیب نیست

من حدیثی از پرنده نقل کرده ام! انتظار بارش از کویر مضحک است

گفتگوی میله و اسیر مضحک است...آسمان و عشق نردبان عجیب نیست

 

 

- ما چه داشتیم تا که زندگی کنیم؟ ما چه داشتیم غیر دست هایمان

ما چه داشتیم...وای از صدایمان!- از کجا صدای کف زدن بلند شد؟!

بی پناه ها گرسنه ها برهنه ها آب آب ...نیست نیست...آه! آب و نان

از میان معده ی شکم دریدگان بانگ مضحک وطن وطن بلند شد!

 

 

مرز پر گهر که آب و نان نمی شود. کارخانه ها بهانه های خودزنی

کارخانه ها تکانه های میهنی! کار کرده را نکرده است... کارگر

اعتصاب می کند که روزنامه ها خواندن از گلوی باد را بلد شوند

خانه ی  "دهان گشاد" را بلد شوند بعد هم هوار می کشند: دردسر!

 

♦♦

 

باد می وزد بدون هیچ جنبشی در زمین بایری که واژه کاشتم

هرکجا که کاغذی به جا گذاشتم ابرهای بی ثبات محو می شوند

خواندم از دهانه ی تفنگ ها تو را ای خطوط بی شماره در مقابلت!

غصه ی تمام روزگار در دلت! شک نکن مکالمات محو می شوند

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر ۱۳۹۷ساعت 14:12  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا