|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
وقاحت پیشگی از حد گذشته است!
از انتشار آخرین مرگ تا اعتصاب آخرین بار
برگشتم از خواب میانمار کابوس در کابوس دیدم
با دستکاری کردن شب! آن سوی سوسوهای مضحک
درگیر ادراک ملائک رویای یک فانوس دیدم!
●
شب تا ابد شب بود اینبار در خود بریزان نیمه جان را
بالا بیاور شوکران را حالا که وقت خودکشی نیست!
من از یمن برگشتم از...غم خود را به طوفان می سپارد
بگذار تا باران ببارد اینجا دلی غرق از خوشی نیست!
●
ما تیغ بلعیدیم و خواندیم دست دعا در آستین ماند
نعش خدایان بر زمین ماند ما بی کفن در قبر رفتیم
از باد یاغی بی وطن تر! پاهایمان جا ماند در خون
ما را کسی می خواند در خون تا بی کفن در قبر رفتیم!
●
حالا سراغ ما بیایید: تن های بی سرمانده تنها!
یک لشگر درمانده تنها دنیا از این تنها گذشته!
بی دوست بی همراه بی یار کبریت خیس و کوه باروت
شمعی که ترسیده ست از فووت! دیگر خطر از ما گذشته
●
درگیر ادراک ملائک بودیم و می خندید بودا!
بت های ابراهیم ما را با دست های خود شکستند
پل های پشت سر فرو ریخت جز دره ای در پیش رو نیست
دیگر زمان گفتگو نیست بن بست ها را نیز بستند!
●●
●
او اعتصابش را قضا کرد ما تا ادا کردیم شب شد!
گفتیم برگردیم شب شد! فانوس را در باد بردند
دنیای جنگ و غارت و خون بی دوست و بی یار بودیم
همواره در تکرار بودیم ما را چرا از یاد بردند؟!
چگونه رد شویم بی شکستن؟
برای رنج ما وطن بیاور...
تسلی دادن دیوار با مشت تسلی دادن یک زخم با تیغ
تسلی دادن اندوه با جیغ وقاحت پیشگی از حد گذشته است
تصور کردن با چشم خسته تکلم کردن با ذهن خالی
تجسم کردن از بی خیالی تب بی ریشگی از حد گذشته است!
◊
خبرچینان خبر دادند تا بعد کسی را بر طناب دار...بودیم!
کسی ما را که بی تکرار بودیم از این بی مایگان دلسرد می کرد
نمک خوردیم قبل از خوردن نان! قلم را از قلمدان ها تکاندیم
نمکدان را به رویایش رساندیم که جای زخم هامان درد می کرد!
◊
درفش و داغ حاضر بود در ما! نه جرئت بود از ما سر بخواهند
نه قدرت بود از قدرت بکاهند صدا از کنج زندان سر در آورد!
سگی از طعم خوب استخوان گفت مبادا در خیال نان بمانید
هوا گرم است؟! در میدان بمانید که جلاد از سکوت شب سر آورد
◊
نه ما آب گل آلودیم ماهی! نه صیادی به فکر این سراب است
بیابان در تمام عمر خواب است چرا یک ابر بارانی ندیدیم؟
که از اشک و جنون در خود بپیچیم! هنوز ای بغض های مانده! کالید
صدای ماه می آمد که نالید: چرا شب را چراغانی ندیدیم؟
◊
وقاحت پیشگی از حد گذشته است نه فکر رفتن از دستیم ای دوست!
نه فکر مرگ بن بستیم ای دوست! تمام جاده ها خاکی ست؟! برخیز!
قدم در راه باید تندتر کرد شب است و گرگ سرگردان فراوان
بیابان پیش رو طوفان فراوان چه باک از گرد ناپاکی ست برخیز!
◊◊
◊
تکلم کردن با ذهن خالی! گلوی لقمه ی بی نان گرفته!
تبی بدجور در ما جان گرفته سرسبز درختی روی تخت است
که ما داغ نگاه مانده بر خاک! پر از دردیم از ما پا نگیرید
نمک را از نمکدان ها نگیرید تسلی دادن این زخم سخت است
|
|