آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 
 

ما دست هامان را که خونین است

قبل از غذا با سفره می شوییم!

 

 

مرا به من بخوان که هیچ چیزی از این جهان بی ثمر نداریم

هوا پس است و بوی نا می آید به جز هراس از خطر نمانده

طنین جیغ های ناکشیده هوار حرف های نانوشته

نگاه کن به تیترها که جایی از اینکه نیستی خبر نمانده

نه من خبر گرفتم از تو چیزی نه ردی از به جای ماندنم من!

ادامه می دهم به نیست بودن بخوان! که ناگزیر خواندنم من

کدام دلخوشی؟ کدام شادی؟ میان گریه روزنامه خواندم

زدم به سیم آخر از تو تا بعد نوشته بود: درد سر نمانده

 

 

قبول کن که دردسر نداریم از اتفاق بد خبر نداریم

قبول کن که بعد از این بعید است صدای سوز شیونی بیاید

می آیم از خطوط اول جنگ خطوط درهمی که خواندنی نیست

قیام های نصف نیمه کردیم که صحنه های دیدنی بیاید!

صدای گریه های مرد...بابا! نوشته اند جنگ ها تمام است

زهی خیال خام وفکر باطل! دروغ گفته اند جا تمام است!

بیا جلو بیا جلو ...جلوتر! صدای دردناک مردن است این

دلت نخواست توی خوابهایت صدای گریه ی زنی بیاید؟!

 

 

بخور! نمیر! زندگی همین است توقعی نبود غیر بودن

چقدر دست و پا زدیم ما نیز که آب داغ زیر کاه باشیم!

" صراط مستقیم" غرق خون است من و تو خواستیم بی اجازه

نه استقامت مسیر پرخون که راه غرق اشتباه باشیم

فقیر زادگان نسل در نسل امان دهید بلکه جان بگیریم

فقیر زادگان هفت خطیم امان دهید تا امان بگیریم

گناه ما چه بود جز تقلا؟ گرسنگان کون برهنه ماییم!

روا نبود  اینکه تا نهایت هلاک زخم این گناه باشیم!

 

●●

 

– خطوط درهمی که خواندنی نیست- پر از نفوذ سیم خارداریم

چگونه رد شویم بی شکستن؟ برای رنج ما وطن بیاور

سراب را ببین که آب رفته! صدای جیغ ها به خواب رفته؟!

برای ما که بی گمان نمردیم امید تازه ی شدن بیاور

کدام دلخوشی؟! کدام شادی؟! همین که زنده ایم تا بخوانیم

همین که زنده ایم تا بگوییم اشاره کن به ناکجا برانیم

.

.

.

در انتظار تازه ی سرودن! تویی که قفل های بسته با توست!

خود تو ای در! ای در دریده! کلید را برای من بیاور

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:8  توسط اشرف گیلانی  | 

 

و انتقام خلق ها را من از خود ِ خدا گرفتم!

 

 

 

تصویر شومی از تو در رویا! من شانه خالی کردم از بودن

بعد از هزاران بار پیمودن این بار هم خرکاری از من بود

اصطبل را از شیهه پر کردم! شلاق را خوردم به آرامی

در اوج درد و رنج و ناکامی سنگینی بیگاری از من بود!

 

 

گنجشک را با خرده های نان سرگرم می کردم که... خوش باشی!

داری برایش دانه می پاشی؟! گفتم دقیقا کار من این است

تهییج رویاهای بی باور! با مرد گاریچی چه رازی داشت؟

" اویی" که مشت نیمه بازی داشت  این بار بیش از پیش سنگین است

 

 

تا با ولع فرسنگ ها رفتم کاه اضافی خواستم...خاموش!

من خواب کافی خواستم...خاموش! احساس می کردم هوا عالی ست

باید نفس زد راه را بلعید! خونی که از دیوار می بارد

دارد مشامم را می آزارد جان کندن بی ماجرا عالی ست

 

با این گمان از جاده پر بودم من ریسه رفتم غش غش خنده

رویای گنگی توی آینده بی شعر و بی آهنگ خوابم کرد!

در هاله ای از " هیچ" پیچیدم در خدمت ارباب...سرمستی!

بی کاه و جای خواب...سرمستی! او در کجای جنگ خوابم کرد؟!

 

 

●●

 

بی خوابم از بیداری بسیار. ما داستان این خیابان را

اسرار سرخ سر بداران را با خونی دیوار می گوییم

رویای او در شومی تصویر!  - باری که با ماند سنگین است-

ما دست هامان را که خونین است قبل از غذا با سفره می شوییم!

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:52  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا