آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

 

 خون را به خون شستند و باران داشت

بی وقفه در زنجیر می بارید

 

 

 

رادیو با سلام و صبح بخیر از بیان خبر تهی شده است

سر پر دردسر تهی شده است توی این دستمال فین کردم

غرق در لذت دوزیست شدن! جیغ جیغ زنان گوینده

مرد غش کرده در شب ِ خنده  که: ببینید من چنین کردم!

 

 

ای چنین کرده و چنان کرده! تا کلاغی میان منظره است،

سیم بی ارتباط مسخره است صحبت از قتل عام باید کرد

صحبت از مرگ برگ بر شاخه صحبت از شاخه ی شکسته شده

صحبت از ریشه ی گسسته شده  " نیمه" ها را تمام باید کرد!

 

 

 در بیابان شنای پروانه! غرق در لذت دوزیست شدن

در خیابان صدای ایست شدن بعد شلیک تیر را دیدیم

حافظ ! از سفلگان فارس بخوان وطن خونی یتیم شده

خاک بی باور عقیم شده مردن ناگزیر را دیدیم

 

 

رادیو با سلام وصبح بخیر ازمزایای مرگ می گوید!

شاخه در گوش برگ می گوید: من به همراهی تو آمده ام

ریشه ی داغدار ضجه کشان  آمد از فرط زجر همهمه کرد

بر مزار درخت زمزمه کرد: من به خونخواهی تو آمده ام

 

 

در میان دوزیستان غرقیم! عاشق پای قورباغه شدند

وحشت از شورش ( کلاغه ) شدند پچ پچ ناتمام را کردند

بوی باروت و توت پیچیده لشکر لودگان و مسخره ها

پیش چشم تمام منظره ها نیمه شب قتل عام را کردند!

 

◊◊

 

توی این دستمال فین کردم دردسر ماند و پوستم را کند

درد، رویای دوستم را کند آی ای هیچ! هیچ خون آشام!

روزی از روزگار خواهی رفت راوی داستان تکان را خورد

رنجش لای استخوان را خورد  رادیو گفت: شهر زنده!!! سلام!

 

 

 

آب و هوای فارس عجب سفله پرور است!

 حافظ

 

  خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

 محمدعلی بهمنی

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 11:43  توسط اشرف گیلانی  | 

 

ای وطن، بهانه ی گریستن! 

 

با چادر ملی م برگشتم از مجلس ترحیم... حرفی نیست

اینجا به جز تحریم حرفی نیست! خون را به خون شستند و باران داشت

جایی که اینجا نیست می بارید دود از گلوی کُنده بر می خاست

ما را کسی با رد شدن می خواست اجسادمان بر خاک جریان داشت

 

 

ما بی وطن بودیم و ناباور: کاری نباید کرد، کاری نیست

جز خون ما بر خاک جاری نیست...تا پشت میز از همچنان گفتند؛

خون از دل دی ماه بیرون ریخت ما راه را تا ماه پیمودیم

ما ناگزیر از آسمان بودیم از خستگیّ نردبان گفتند!

 

 

با چادر ملی م برگشتم از مجلس ترحیم ... برگردید!

از خونی تقویم برگردید! در خاوران خورشید می غرّید

دیوار را با مشت پوشاندیم باد آمد از هر سوی این آوار

هر تکه از این نقشه هر ذره هر نقطه با امید می غرّید

 

 

از انقلاب ِ کرده خون دیدیم: جلاد با جلاد با جلاد

شصت از اشارت های شست افتاد! در داغ جنگل تیشه پرپر شد

شمع و گل از آداب کوچیدند! پروانه ها را در قفس کشتند

پرواز ما را در قفس کشتند هفتاد و هشت از ریشه پرپر شد!

 

 

((تقویم را باید بسوزانیم!)) این را کسی که نیست با ما گفت

هشتاد و هشت از سبز در خون خفت – ما هر طرف فانوس می دیدیم-

این برگ ها این شاخه ها... این ما! "مردابیّت" در باور ما نیست

فکر نبودن در سر ما نیست ما خواب اقیانوس می دیدیم

 

●●

 

 خون را به خون شستند و باران داشت بی وقفه در زنجیر می بارید

تا زخم هامان سیر می بارید؛ خون از جگر می خورد و می نوشید

آغاز فصلی سرخ با ما بود سوز زمستان داغ آتش داشت

جنگل سلاح تازه ای برداشت خون از دل دی ماه می جوشید...

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 14:24  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا