آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 آی ای ترانه! می سرایمت

شعر عاشقانه! می سرایمت

 

 

 

و درماندیم تا از نان نوشتیم  و درماندیم و از زندان نوشتیم

و درماندیم و در میدان نوشتیم...قلم را در قفس آزاد گفتند!

"نداران" را نه از "داران" هراسی ست نه دار از شرم روی زرد دارد

نداری هایمان بد درد دارد بهاران را مبارک باد گفتند!

 

 

فرو می ریخت دیواری که بودیم نه ما سقفیم بعد از هر "شدن" را

نه می ترسیم پایین آمدن را که آه ِ گریه دار از چاه برگشت

بیابان را امید بارشی نیست! شبی که رفتن ِ بر باد بودیم؛

سپاه فتنه مادرزاد بودیم زمین بی مدار از ماه برگشت!

 

 

تصور کن...صداها عطسه کردند! برای نعره چاه صبر کندند

صدا را روی سنگ قبر کندند تصور کن که گورستان بجوشد

خروش خشم خلقی در زمستان تنور داغی از فریاد با ماست

گلوی تشنه ی خاکی که می خواست از این پستان بی صاحب بنوشد!

 

 

صدای پای طغیان کردن از...بغض! چه باید کرد وقتی سفره خالی ست

خیابان در خیابان خشکسالی ست شبیه سینه خیز مار رفتند!

طنین قطره های آب...دریاب! که باران خون چشم ابرها بود

گلی بر روی سنگ قبرها بود به سمت آخرین دیدار رفتند

 

●●

 

بهاران را مبارک ...گفتنی هست! درخت غرق پیکاریم بنویس

شعار روی دیواریم بنویس مبارک باد... در زندان نوشتند!

گلوی خشک غرق آب در تُنگ! قلم را از قفس بر دار نان را

سرودی کن صدای نیمه جان را  تکان خوردیم تا از نان نوشتند

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:16  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا