آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

قار و قار و دار و انفجار...

 

 


وای از سرکوب از کوبیدن سر روی سنگ از تماس سنگ با سرکوب باید خون گریست
ای سر پردرد نامرغوب! باید خون گریست حالم از بی حالتی در باد ویران می شود
پشته ای از کشته می سازیم وقت گفتگو! عزم خود را جزم تر کردیم ما را سوختند
دم زدیم از عشق و از آواز، «دم» را دوختند سوزن از این دوزش بی ربط حیران می شود

 


رنگ تا رنگیم بی هر واژه تا رنگین کمان! خونمان از خونی دیوار رنگین تر نبود
رنجمان از رنج بی تکرار سنگین تر نبود چاره ای غیر از فروپاشی ّ این آوار نیست
گفتگو کردیم از هر چیز قبل از گفتگو! خنده دشوار است، می خندید؟! باید خون گریست
چشم‌ بر این درد می بندید؟! باید خون گریست هیچ دردی بدتر از این رنج پر تکرار نیست

 

 


آرزو کردیم تا از درد دل کاری کنیم خودکشی در سنت عشّاق قانونی شده
در مسیر رد شدن شلاق قانونی شده ما کجا بودیم شب را در قفس آویختند
وای از کابوس! از خوابی که درهم داشتیم از خروش مرگ در آغوش اقیانوس ها
هرچه از زنجیر در چنگال اختاپوس ها ما چ می کردیم وقتی خط به خط خون ریختند؟!

 

◊◊

 

با خطوطی درهم و مغشوش سرگردان شدیم لایه هایی از تَرَک بر شانه ی هم‌ بافتیم
خویش را در لحظه ی انکار تنها یافتیم تا خیال دیگری داریم باید خون گریست
خاک را در خون خود دیدیم و بی باور شدیم اعتراض کوهها را باد با خود می بَرَد
دشت، صد آغوش پر فریاد با خود می برد لاله های پرپری داریم باید خون گریست

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 10:33  توسط اشرف گیلانی  | 

 

از بغل کردنم چندشت شد؟!

 

 


قار و قار و دار و انفجار...کرده شد حمله به نجابت بهار کرده شد
تف به روی زرد روزگار کرده شد تازیانه می خورد تو را. نمی خورَد؟!

عق زدن به افتضاح برده دارها، خنده از سقوط سقف نرده دارها،
اجتماع ما: جمیع پرده دارها!!! تیغه ی دو لب چه می کند؟! نمی بُرد!

 



ما شکسته ایم و چسب شیشه خواستیم همچنان معلقیم و ریشه خواستیم
کمترین اشاره را همیشه خواستیم خواستیم...و خواستن که نان و آب نیست
سالخوردگیّ ما که باد می کند اشتباه را که «ما» زیاد می کند
چشم های بسته را اگر گشاد می کند اشتباه می کند که دیده خواب نیست


حجم افتضاح فیک در مجازها! چهره های ناشناس اعتراض ها
فحش دادن ِ به «ما»: زبان درازها ریشه ای که توی ماه گیر کرده است
از خلیج ما به هرچه گیج تر شدیم از تمام تنگه ها خلیج تر شدیم
زل زدیم و از ازل هویج تر شدیم کشتی نجات کو؟! چه دیر کرده است!

 


بگذریم...ما دهان بسته داشتیم پشت پرده شیشه ی شکسته داشتیم
پله های خودکشی ّ خسته داشتیم پیکر نهنگ ها به گِل نشسته است
از قضای روزگار اعتصاب را، با غذای نیم‌ پخته انتخاب را،
ماهی ای که گریه کرده درد آب را در میان سنگها به گِل نشسته است

 

◊◊



بگذریم هرچه سخت بود ، دود شد! بگذریم...صورت صدا کبود شد
بگذریم... گریه های ما شنود شد چرک/ زخم‌ های این زمین عفونی است
عکس از لباس زیر زن که داغ شد مرد خیس از تب بدن که داغ شد
تیغ و شور رگ زدن که داغ شد مطمئن شدم که وقت سرنگونی است!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین ۱۳۹۹ساعت 8:57  توسط اشرف گیلانی  | 

 

تصویری از تکان و دگردیسی...

 

 

از بغل کردنم چندشت شد؟!خون سراسر تنم را گرفته
زخم شلاق هایی که خوردمدم به دم گردنم را گرفته
توی حلقم غبار وطن بودهرچه آمد سرم حق من بود
آه هر کس که آهش نبودم تا ابد دامنم را گرفته

 



قم به قم خط به خط تا به تهران بوی مردار و نکبت می آید
بوی انکار مرگ و تباهی از دهان کثافت می آید
بوی بیزاری از گریه زاری بوی دشواری سوگواری
بوی بیچارگی ّ خدایان از نماز جماعت می آید!

 



خاک ایران در اشغال دیو است!  - وای اگر گریه ی بی امان را... -
رستم از پای خود می تکانَد گرد گیلان و مازندران را !!!
تیرگی هست و درماندگی هست نسخه هایی به ناخواندگی هست
- وای اگر اشک آبان بخشکد وای اگر این تن نیمه جان را... -


 


صبح کذب دروغین سر آمد من که خورشید مغرب نشینم؛
می توانم شب پیش رو را پشت این گور خالی ببینم!
ساده کردم زبان قلم را واژه را شرح اندوه و غم را
می توانم که شاعر نباشم روی قبر قباحت برینم!

 


از بغل کردنم چندشت شد؟! دست پاکی دچارم نمی شد
بس که غمگین و دلمرده بودم آتشی بیقرارم نمی شد
استرس ... استرس...استرس...حس، حس تقبیح هر ژست ناکث!
با تبر حس همبستگی کرد هر طنابی که دارم نمی شد!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین ۱۳۹۹ساعت 8:55  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا