آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 
 

نان وسط سفره ی بی نان خداست!

 

 

زن زن بزن از "زدن" به این زن! این شعر،شعار نیست زخمی ست

هرکس که دچار نیست، زخمی ست بنشین که تن از تهی بشویی

مِنبعد  نخواه بیش از این را  در وضعیت حواله کردن

سرگرم شو با اماله کردن تا چوب دو سر گهی بشویی!

 

 

زن زن به زن از بن مضارع! زن را به زدن که مرد دارد!

"بُن" را نزنید درد دارد! با این همه شعر بی اجازه

ماندم که سخن بگویم از تو. ای سینه ی دست رد شنیده!

فریاد زده لگد شنیده! بی رنگ! عجیب! مستحاضه!

 

 

بنشین که بیان تازه دارند: بعضی فقهای ذکر و تسیبح!

ماه رمضان و حکم تنقیه خواندند که زن بلا گرفته

در باب طهارت از تو گفتند! بی رنگ که استرس ندارد!

زن زن به زدن که حس ندارد رنجی ست که در تو پا گرفته

 

 

این شعر، شعار نیست زخمی ست! خون خاطره ای ست در خیابان

خون در شب انفجار میدان  کفاره ی زنده بودن ماست

ای هرچه بهشت زیر پایت! هربار لگد بکوب و رد شو

بسیار لگد بکوب و رد شو خشم است که در سرودن ماست!

 

هرکس که دچار نیست،زخمی ست!- آن چوب دو سر نِشسته در گه-

تا خرخره در تب و ترشح ما فرصت عق زدن نداریم

مردار برای لاشه خواران! با گرمی خون تازه داغیم

فریاد زدیم: توی باغیم  ما وقت تپق  زدن نداریم

 

◊◊

 

زن زن بزنید: لنگ و پاچه! درگیر وجوب غسل باشید

گِل بر سر و رویمان بپاشید این "مات" پر از حیات ماییم

ای خاک فرو نشسته در غم! این شعر، هزار دست یاری ست

این شعر پر از امیدواری ست دیوانه ی خنده هات ماییم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۷ساعت 14:47  توسط اشرف گیلانی  | 

 

نان از گلوی ماه آیا می رود پایین؟

 

دست بجنبان کش تنبان شل است قحبه ی پاخوردگی رایگان!

پشت سرت هجمه ی لَنبانیان! شل که بگیری به فنا می روی

توطئه در توطئه در توطئه! این همه دشنام به دشواری ات

در شب تاریک گرفتاری ات گرچه نمیری به فنا می روی!

 

 

دست نجنبیده! به وقت سقوط  ناکث و ناکس به تو جنگیده اند

با تلفن های تو زنگیده اند داد کشیدند به کشتارمان

یک سر وگردن به تو نزدیک تر! جان که نمانده است ولی رگ زدیم

رنج کشیدند که هشتگ زدیم! ما که نرفتیم پِی کارمان

 

 

دست نجنبیده! معطل شدیم توطئه از توطئه رنجیده شد

تا که سر از درد شکنجیده شد پنجره ی شورشیان را شکست!

از جسد ریخته ی توی آب از جسد خودزنی!!! زنده دان

از جسد دفن شده در نهان ملقمه ای از همه چی در تو هست

 

 

دست نجنبیده! ندانستن است خواستن باد که خونخواه ماست

آن سر آزاد که خونخواه ماست کاملا از پنجره بیرون پرید

ما نَفَس سوخته ای داشتیم نان وسط سفره ی بی نان خداست!

آتش سوزان که بیابان زداست بی کفن از پنجره بیرون پرید!

 

 

تا به تو از منظره حالی کند شب هیجان در هیجان طی شده

در طلب نعش جوان طی شده ما رمضان را به دهان می بریم

خون به وضو در جریان یافتن جاری جویای جویدن! بیمر

کرم شو در حال تنیدن بمیر ما به در  از حادثه جان می بریم

 

●●

 

" او" که در این صحنه خودش را فروخت دید که نرخ همه ارزان شده

قحبه در این شهر فراوان شده تف به سراپای شمارشگران

توطئه در توطئه در توطئه! بُرد از این باخت از این باختن

حمله ورانیم به هر ساختن  باد! بوز در شب سازشگران!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۷ساعت 12:37  توسط اشرف گیلانی  | 
 

ما امتداد فصل ها دردیم

هرجا که خونی ریخت گل کردیم...

 

گرم است گرمایی که می دانیم و می دانید
انکار گرما از تب گرما نمی کاهد!
این "خالی"دم کرده یک دمنوش می خواهد!
پوشال کولر را عوض کردند و حظ بردند!

گرم است از خون دوش می گیرند و می نوشند
سیگار را با داغی سیگار روشن کن
این " خالی" تاریک را با دار روشن کن!
تا از نبودن شور آوردند و حظ بردند! .


ماییم ما این باور بر خاک افتاده
آن دیگران بی ثمر را باد خواهد برد
ما را گلویی تا خود فریاد خواهد برد
ما هرچه خالی بود را تا هیچ رم دادیم

ما کوه را کندیم و با امّید برگشتیم
خورشید رنج اعتصابش را به ما می گفت
هر حوض بی ماهی که خوابش را به ما می گفت؛
می دید ما شب را به پیچاپیچ رم دادیم .

 


. « نان از گلوی ماه آیا می رود پایین؟»
خورشید می پرسید و می دانست راهی نیست
وقتی شغاد از خواب برخیزد...نه! چاهی نیست
باید به پخشِ رخشِ در انکار پایان داد

از پهلوان در گوشه ی زندان چه خواهد ماند؟
جز تکه ای از پوست روی استخوان...درد است
جا ماندن آوازمان در زنده دان درد است
باید به این دلشوره ی بسیار پایان داد!

.


◊◊



گرم است انکار تب بسیار ممکن نیست
آتشفشان مقهور خاکستر نخواهد ماند
تا انتها این قفل روی در نخواهد ماند
طوفان جواز از باد بی بنیان نمی گیرد!

آغشته شد دیوارها با خونی دستان
پوشال کولر را عوض کردند و خوابیدند!
باد از تکان مشت آوردند و خوابیدند!
گرما از این درماندگی پایان نمی گیرد

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 9:22  توسط اشرف گیلانی  | 

 

 تا کلاغی میان منظره است،

سیم بی ارتباط مسخره است

 

در امتداد قرن ها اندوه ای مثل من در حیرت و گیجی!

جان داده در یک مرگ تدریجی! خرداد را با خون به یاد آور

ما بی  سپر بودیم و گرز آورد! برداشت از خالی تفنگش را

شاید بشوید نام و ننگش را مقداد را با خون به یاد آور

 

 

سهراب را در حال جان دادن افراسیاب از مستی کاووس

کاووس... تا آن مست "پرناموس"! تا خرخره پر کرد و نوشیدند!

جان را جویدند و جوان دادیم دستی که سر از دست ها می کند

و یادگاری روی ما می کند خون را به جوش آورد و نوشیدند!

 

 

با هم از این رفتن... نترسیدیم؟! آن ازدحام بیشماران کو؟

شور و شر امّیدواران کو؟ سخت است باور کردنش سخت است

اینگونه در خالی فرو رفتند! ما هیچ ها، خاشاک ها، خس ها،

ما فتنه ها، ما جمع کرکس ها، هرکس که با ما نیست بدبخت است

 

 

تکلیف ما از روز روشن شد. ما امتداد فصل ها دردیم

هرجا که خونی ریخت گل کردیم ما را دم فریاد می گیرد

در ما گلوی شعر خواندن هست ما جرئت آغازمان در سر

ما آتش آن سوی خاکستر ققنوس از ما یاد می گیرد

 

 

تاریخ در تاریخ تکرار است! با درس عبرت پس ندادن ها

با جفت گیری ها و زادن ها تکثیر نسلی همچنان هستند!

شاید بشوید نام و ننگش را این لکه های تا ابد بودن

در وضعی از تردید فرسودن راهی که باقی نیست را بستند!

 

●●

 

سهراب را در حال جان دادن دیدیم و دانستیم جادو نیست!

تحریم هست و نوشدارو نیست! فریادهای سبزتر پرپر!

تکلیف ما از روز روشن شد: باید که شوری خیره سر باشم

هربار را همراه تر باشیم خرداد را با خون به یاد آور

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد ۱۳۹۷ساعت 13:17  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا