|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
برخاستم از گلوی فریاد...
حرف من از سیب نیفتاده بود جاذبه از پشت تنم را فشرد
دست کسی پیرهنم را فشرد داد کشیدم: نیوتن را زدند!
کار به تفتیش عقاید رسید با من از این حادثه بیرون بیا
تحت نظر داشت تو را و مرا رد خطوط تلفن را زدند!
◊
بیشتر از قبل خودت را بپا! این همه در معرض "هم" بوده ایم
در همه جا تحت ستم بوده ایم. ما : هوس کهنه ی پنهان شدن
گریه ی حضار پس از خستگی! اشک، چه بیچاره و بی ارزش است
در سر من بس که پر از لرزش است میل عجیبی ست به ویران شدن!
◊
جمعیتی گنگ به جا ماند و هیچ! قبل تر از آنکه شنیدن شوم
زود تکانم بده تا " من " شوم سقف فرو آمده بر اختگان
زخم عمیقی ست ته قلب من گرچه شب و شب زده تکراری است
زخم من از شدت بیداری است چسب نچسبیده به خون لختگان!
◊
تحت نظر داشت تو را و مرا رد خطوط از تو به من می رسد
حرف به حرفش به سخن می رسد سعی نکن آخ! خرابش کنی
دور شو از وسوسه ی راهزن! صف شکن! این گریه ی بی چارگی ست
توده ی چربی شکم بارگی ست توده ی یخ نیست که آبش کنی!
◊
خسته ام از رنج فرومایگان دور شو از بی رگی برگ ها
دور شو از زنده ی دق مرگ ها راه نمردن به کجا ختم شد؟
خسته ای از رنج فرومایگان خسته ی بدنامی این ننگ ها
غلغله ی ممتد الدنگ ها دل نسپردن به کجا ختم شد؟!
◊◊
◊
جاذبه! از پشت مرا هل نده خاک من از چاله و از چاه ، پرُ
از غم گم گشتن و بیراه، پُر خاک ِ مرا به نیوتن لو نده
حرف به حرف از دهنم خون چکید معنی سرسبزی بسیار را
رمز نگاه من و دیوار را پشت خطوط تلفن لو نده
|
|