آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

برخاستم  از گلوی فریاد...

 

 

حرف من از سیب نیفتاده بود جاذبه از پشت تنم را فشرد

دست کسی پیرهنم را فشرد داد کشیدم: نیوتن را زدند!

کار به تفتیش عقاید رسید با من از این حادثه بیرون بیا

تحت نظر داشت تو را و مرا رد خطوط تلفن را زدند!

 

 

بیشتر از قبل خودت را بپا! این همه در معرض "هم" بوده ایم

در همه جا تحت ستم بوده ایم.  ما : هوس کهنه ی پنهان شدن

گریه ی حضار پس از خستگی! اشک، چه بیچاره و بی ارزش است

در سر من بس که پر از لرزش است میل عجیبی ست به ویران شدن!

 

 

جمعیتی گنگ به جا ماند و هیچ! قبل تر از آنکه شنیدن شوم

زود تکانم بده تا " من " شوم سقف فرو آمده بر اختگان

زخم عمیقی ست ته قلب من گرچه شب و شب زده تکراری است

زخم من از شدت بیداری است چسب نچسبیده به خون لختگان!

 

 

تحت نظر داشت تو را و مرا رد خطوط از تو به من می رسد

حرف به حرفش به سخن می رسد سعی نکن آخ! خرابش کنی

دور شو از وسوسه ی راهزن! صف شکن! این گریه ی بی چارگی ست

توده ی چربی شکم بارگی ست توده ی یخ نیست که آبش کنی!

 

 

خسته ام از رنج فرومایگان دور شو از بی رگی برگ ها

دور شو از زنده ی دق مرگ ها راه نمردن به کجا ختم شد؟

خسته ای از رنج فرومایگان خسته ی بدنامی این ننگ ها

غلغله ی ممتد الدنگ ها دل نسپردن به کجا ختم شد؟!

 

◊◊

 

جاذبه! از پشت مرا هل نده خاک من از چاله و از چاه ، پرُ

از غم گم گشتن و بیراه، پُر خاک ِ مرا به نیوتن لو نده

حرف به حرف از دهنم خون چکید معنی سرسبزی بسیار را

رمز نگاه من و دیوار را پشت خطوط تلفن لو نده

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۶ساعت 13:4  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا