آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

 

هرچه خون هست را به یاد آور...

 


بدگمانم به عادت ساعت! کاش می شد میان این تقویم
ناگهان آنقدر عقب برویم تا به پنجاه و هفت برگردیم
به شب کشف واژه از واژن به شب اکتشاف نام‌ وطن
به شب قبل چفیه بر گردن به شب...کم ،نه! بیشتر گردیم...

 

=


»هرزگی های ساده در من هست: کسلم مثل خواب بعدازظهر
سمجم مثل شکل خمیازه لزجم که به دار می چسبم
احمقم کودنم فلان و فلان خنگ و ابله عجیب بی عرضه
جاذب مشت های سرخورده به غم نابکار می چسبم«

 

=


به همین چسب های ناراضی که زدی بر دهان، رهایم کن
ای فلان فلان! رهایم کن انحطاط تصورات قشنگ
در درون تو شکل می گیرد فوران توام درون خودم
اختلال پدر درون فروید! هضم این واژه های رنگ به رنگ

 

=

 

در میان سرم نمی گنجد معده ام درد می کند...سخت است
که به آواز شب نگاه کنم دهن ِ باز از تعفن پُر!
پشت سر افتضاح و ویرانی ست پشت سر مشت های حلق آویز
تا کجا به عقب نگاه کنم؟! دهن باز از تعفن پر!

=

هرزگی های ساده با من هست متلاشی کنید و مثله کنید
واژه درگیر واژه ی زن هست متلاشی کنید و مثله کنید
هوس مرگ هست و مردن هست متلاشی کنید و مثله کنید
داغ بر شانه های میهن هست متلاشی کنید و مثله کنید
ظاهرا درد نان عمیقا هست متلاشی کنید و مثله کنید

همچنان چفیه روی گردن هست متلاشی کنید و مثله کنید
احمقم کودنم نمی فهمم!

 

==

=


بدگمانم به عادت ساعت بدگمانم به عادت هرچیز
ای ظهور تعارضی در من! پاپتی می دوم میان کلام
من به شدت شببه تاختنم من پر از شورش و گداختنم
من خدای ترانه ساختنم شعر من را بخوان و بعد...تمام!

 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۹ساعت 10:28  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا