آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

از تماس سنگ با سرکوب باید خون گریست...

 


شعر، شرح شاعر و بدنامی است. حرفم از جمهوری اسلامی است
- این خیابان های بی عنوان شده-  ما رها کردیم و برپاتر شدند!
واژه های در لفافه! لاف زن! واژه های در گمان پنهان شده
خط به خط خواندیم و خواناتر شدند ناتوان ماندیم و داناتر شدند

 

=


استخوان بر پوست...آیا دیر نیست؟ این منم، ای دوست! آیا دیر نیست؟
اخته می کردیم قبل از پختگی آخرین شبهای بی فریاد را
شمع را در جمع آذین بسته ایم با چراغی نیم سوز بی رمق
ما چه ها کردیم درد باد را؟! روده های باد ِ مادرزاد را؟!

 

=

زوزه ها را استخوانی کافی است ؟!سفره ها را لقمه نانی کافی است؟!
شمع را در باد گردن می زنندتا چراغی را تصور می کنیم
از خدایانی که دیگر نیستند انتظاری نیست جز سوزاندنی!
اتفاقی را تصور می کنیم تا که باغی را تصور می کنیم!

=


سبز هم بودیم و فریادی...دریغ! هر زبان سرخ را بادی... دریغ!
هرچه ازدی ماه باقی مانده بود در غم  آبان فروکش کرد، مُرد!
زیر داغ چکمه ها آتش شدیم ای گرفتاران درد ماندگی!
درد را تسکین نوازش کرد، مرد هر مسکّن را نوازش کرد، مرد .

 

=

باد را در بی خیالی کاشتیم ما به عشق و ...کشک!!!ایمان داشتیم
غرق در «گرییدنی» در خویشتن ما پراکندیم نام باد را
دل به ظلمت دادگانی بی رمق رجعت خورشید را ...دیدیم کشت
شعله های خشم مادرزاد را آخرین فریاد از بیداد را... .

 

==

=

شعر من سر تا به سر بدنامی است شعر من جمهوری اسلامی است
ما به نام مرگ آذین بسته ایم هر خیابانی که عنوانی نداشت
انعقاد نطفه ی درماندگی لحظه ی با استرس آمیخته
شعر من اسرار پنهانی نداشت تا به نام غم خیابانی نداشت...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 8:20  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا