|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
ما سپاهیدیم طغیان را
ای وطن، بهانه ی گریستن! تا برای عاشقان وطن نماند؛
فرصتی برای زیستن نماند! دستهای بسته از تو راضی اند
دستهای بسته ایم بیش و کم ! ناگهان به هم دچار می شویم
غرق بوسه و کنار می شویم آه! انقلابیون مجازی اند !
◊
ای وطن، نوید جنگ تن به تن! ما به سوگ هیچ کس نشسته ایم
همچنان که خسته ایم خسته ایم رفتن از کجای شب؟! امید نیست!
جنبش فروکش ٍ نکرده اش! ای که شب نشین وحشت مٙنی!
با مٙنی؟!چگونه دید می زنی؟اصلا از کجای شب... امید نیست!
◊
متهم گریخت از گریختن! سرزمین ناب!!! سکس کاره ها!
سرزمین در اوین... ستاره ها توی آسمان هوا نیافتند
ماه را ببر که پشت پلک ابر عاشقانه ها تباه می شوند
سر به دار سر به راه می شوندکشته هایمان صدا نیافتند!
◊
آبرو دچار فاضلاب شد! جوی از لجن پریم، صبر کن
خسته ایم دلخوریم صبر کن انقلاب با شتاب می رود!
_راوی از زنان روسپی پر است از حدیث خورد و پوش و دردها_
از تن لش تمام مردها غم به سوی انشعاب می رود!
◊
ای وطن، بهانه ی گریستن! پایمان گریز را ندیده است
جز نگاه هیز را ندیده است چشم ِ از چراندنی که چاق شد!
فربه شد به لحظه ی ثمر رسید چیدن از میان کال هایمان
پر شد از قفس خیال هایمان قحطی عاقبت نصیب باغ شد!
◊◊
◊
فرصتی برای زیستن نبود تن زدم به آب و آبرو نماند
هیچ جا امید جستجو نماند رنج جنگ تن به تن نداشتیم
از تحقق ِ نیافتن پریم! ای بهار از تو بیقرارتر!
ای بهار سرد نابهارتر! عاشقان بی وطن نداشتیم؟!
بنازم زنده زایی هایتان را!
دست خالی! دست توو خالی! دست ِ روی دست زنجیر است
اندکی هشیارتر! دیر است " دیرمان" عصیان نخواهد کرد
بادمان آبستن دود است دشتمان از نعره ها خالی ست
کوهمان که از صدا خالی ست این " تهی" طغیان نخواهد کرد
●
آی مَردم! آی مَردم! آی! یکنفر را زنده دان بلعید
یکنفر را وحشت از تبعید یکنفر را دار گردن زد
حسرت یک خنده یک آواز رد شدی از مرز جانم رفت
هرچه فریاداز زبانم رفت گریه ام به درد دامن زد
●
آی مَردم! آی مَردم! آی! ما سپاهیدیم میدان را
اعتراض ِ در خیابان را گریه ی در مرگ یاران را
سفره های خالی از نان را دست هامان بوی سنگر داشت
فکر بی اندازه در سر داشت آرزوی راحت ِ جان را
زیر خاک سرد باید جست! هر که جوینده است یابنده است؟!
هرکه جوینده است بازنده است! مردگان را دوست تر داریم
ردّ خون بر خاک می ماند خشم خلق خسته طغیان کرد
جنگ را توی خیابان کرد! بی کفن بگذار بشماریم
●
توده های زنده را باید از سکوت پوست بیرون برد
باید از این مرده ها خون برد انقلاب از درّه آغازید
سنگ را با کوه باید شست مستفیض از هرچه آشوب است؛
ای کبوترهایمان! خوب است که پر از رویای پروازید
●●
●
ما سپاهیدیم طغیان را اضطراب روز ویرانی
وحشت بند و پریشانی شعله ای مغشوش در باد است
شورش خورشید را داریم با قلم هر سوی این سنگر
آخرین تصویر این دفتر رد شدن از عشرت آباد است!
بهاران را مبارک باد گفتند!
من از داغ نمک خواندم پس از باد!تمام روز در دریاچه راندند
به دنبال زبان و پاچه راندند شکم از شرم شوری پر نمی شد!
تمام عمر را با سرفه سر کرد سر سبز و زبان سرخ نایاب
صدای پای آب ...ای داد سهراب! برای تشنه آّبشخور نمی شد
◊
من از تصویر در گِل شعر خواندم لب کارون به کام مرگ دم داشت
تمام خاک خوزستان ورم داشت چرا این خسته چیزی بر تنش نیست؟
زمان، راکد زمان آرام تر شد؟! زمان می خواهد از رفتن بجوشد
به این عاشق بگو چیزی بپوشد زمان بندری رقصیدنش نیست!
◊
پر از اندوه ایرانشهر بودم تمام ماندگان در راه مردند
و رستم ها درون چاه مردند که باد از سمت ویرانی می آید
شب هامون شب طوفان شن بود ژن معیوب ما داریم و خوبند
از این اندوه می باریم و خوبند صدای گریه پنهانی می آید
◊
تب از تالاب هر شب بیشتر شد! دمای آب بالاتر که آمد
درون آب قل قل... سر که آمد سر آمد سر سپر آمد ولی سوخت!
کمی از شعله بیرون تر بیایید خروش جنگلی بودیم از داد
همان آن جنگل آن تکرار فریاد نوشتم: ریشه ها در انزلی سوخت
◊
من از بی تابی قصاب خواندم نشست از وزن بی تابی ش کم کرد
گلوی گاو خونی را قلم کرد و آروغ زد که: من زاینده رودم!
بنازم زنده زایی هایتان را! نمک از خالی دریاچه مانده
شما را فکر و ذکر پاچه مانده چه می شد در غم چیزی نبودم؟
◊◊
◊
من از یوز و پلنگ و ببر گفتم درختان در مسیر انقراض اند
تمام راه های مرگ بازند غم از خشکیّ مرگ آباد داریم
تمام خاک قبرستان ترک خورد! نبایستی به جز جنس کفن گفت؟!
نباید از غم ویران شدن گفت که ما بسیارها فریاد داریم
|
|