|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
پاینده باد هرچه که پیش آید!
زندگی را زندگی کردیم آه! آیا مرگ کافی نیست؟
مرگ تدریجی اضافی نیست صبر کن تا آخرش باشی
پیرهن هایی به تن کردند این کفن را دوست می دارید؟
هیچ من را دوست می دارید؟ سعی کن تاج سرش باشی
◊
سر؟!! که چیزی نیست می دانید شوره های سر سخن گفتند
حرف هاشان را به من گفتند شوخ و شنگ از کف تهی بودیم
دردسر آش دهان سوزی ست کک به تنبان قفس افتاد
طوطی بی کله پس افتاد ما عجب چیز گهی بودیم
◊
مستراحی مانده بی سیفون ! کِیف می کردیم و هر «غم» بود
در بساط ما فراهم بود چشم بر هر گَند می بستیم
چشم بر هر چیز پوشالی دست از هر «دم» خیالی تر
خنده ی از شور خالی تر غم پرستانی که ما هستیم!
◊
واقیعت چیز دیگر بود جویی از خون در ته بن بست
زندگی هایی که رفت از دست دست و پا می زد که چیزی نیست
هیچ چیزی غیر تنهایی ما به ما می گفت: کاری کن!
دست ما می گفت: یاری کن او صدا می زد که: چیزی نیست
◊
سر پر از تصویر شوریدن شوره ها یکسر چه می گفتند؟
اول از آخر چه می گفتند؟ گوش مخصوص شنیدن کو؟
کر شدیم از جیغ و فهمیدیم هر سخن را هر مکانی نه!
سفره را جز استخوانی نه پیرهن هایی که بر تن کو؟
◊
◊
◊
آه! آیا مرگ کافی نیست؟ مرگ تدریجی که سر کردید
منتظر بودم که بر گردید ما که تنها زندگی کردیم
این کفن را دوست می دارید؟ زخم باید لختمان می کرد
مردگی را نیمه جان می کرد زندگی را زندگی کردیم؟!!!
این سنگر بی سپر گلستان نیست
امروز روز هجدهم ِ تیر است من می روم لباس جدیدم را
پیراهن بلند سپیدم را بر تن کنم که وقت نشستن نیست
با این کفن شبیه چه خواهم شد؟ با این کفن کجای " که" خواهم رفت؟
با این لباس معرکه خواهم رفت آنجا که جای خستگی تن نیست
◊
امروز روز هجدهم ِ تیر است یک زخم چرک کرده ی مادرزاد
رگ پارگیّ جان امیرآباد از انقلاب آمده ام، بنشین!!!
آوردم از " کجا؟" کلماتم را در هر نفس جراحت باروت است
آرامش ِ نداشته مبهوت است با اضطراب آمده ام، بنشین
◊
امروز روز هجدهم ِ تیر است فریاد از نفس زدن افتاده
در شهر ، رد کم شدن افتاده بگذار تیغ تیز فرود آید
بگذار تا دقیق بسوزانند هر گوشه از سکوت اتاقت را
بگذار بشکنند جناقت را تا مشت روی میز فرود آید
◊
امروز روز هجدهم تیر است دستی که دل سپرد به باتومش!!!
دستی که دست برد به باتومش از خوابگاه می کِشدت بیرون
از جیغ و داد و خون و خطر رد شد آمد که سد شود همه جاری را
دستی به دستبند " چه کاری را" از بین راه می کِشدت بیرون
◊
امروز روز هجدهم تیر است پیراهن بلند سپیدم کو؟
تقویم سرشکسته! امیدم کو؟ با چشم نیمه باز چه باید دید؟
سختی و سفت ناکی و... بی حرکت! دردا! چه تلخ برده شدم از یاد
جا ماندم از غروب امیر آباد با " توده های گاز" چه باید دید؟!
◊◊
◊
هر روزمان عجیب تر از دیروز در روزهای حادثه ی بسیار؛
به خاک و خون کشیده شدیم ای یار! بنشین که مشت بسته به خویش آید!!!
تقویم می شماردمان از هیچ! ما روزهای سخت نفس گیریم
ما التهاب هجدهم ِ تیریم پاینده باد هرچه که پیش آید!
|
|