آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

سلّاخ هر صدا خود ماییم...

 

بروم! فاصله آنقدر که گفتیم نبود!

 رفت آینده ی پر دلهره در پاچه یتان

شوره زاری ست سراسر شب دریاچه یتان

 ای شکرهای اضافی که نخوردیم! بس است

ما کجا و هوس رد شدن از کوچه کجا؟!

ما که معشوقه نداریم در این کوچه خوشیم!

می توانیم بکوچیم و زمان را بکشیم

ما همین قدر که در خویش نمردیم بس است!

 

 

ای شکرهای اضافی که نخوردیم! شما

جذب رگ های امیران وزیران نشوید

مزّه ی مانده به جا در ته فنجان نشوید

 ما مسخرشدگانیم پس از خر شدگان!

آمد از راه درازی هوس بافتنش!

" سر" می انداخت که با نام خدا رشد کند

کرم می ریخت که در شورت شما رشد کند!!!

 حجم حیران شدن از ماتم بی سرشدگان

 

 

ترش و شیرین شده در سرکه به جوش آمده است

 دل که همراه غم معترضان مشت شده

دل، دل مضطرب دل نگران مشت شده

اعتراضی که از این بار گران باکش نیست

اعتراضی که نکردند به " اویی" که نکرد

 رخنه در دامنه ی شیخ که... دامن بتکان

گرد یاس از نَفس زندگی من بتکان

 شعرم از وصف غم کارگران باکش نیست!

 

 

ما نَفس حبس نکردیم که حرفی نشود

  ما پی خط به خط از متن جنون می گردیم

ما پی کشته ی آغشته به خون می گردیم

 مشت ها در همه جا جام بلا می نوشند

بروم فاصله آنقدر که گفتند، نبود

می شد از متحدان خواست که لب تر نکنند

حرف را پشت سر فاجعه پرپر نکنند

 ناکثان از قِبَل نام خدا می نوشند!

 

 

ما خدادادی دردیم به درمان نشدن!

 ما عجولیم و صبوری قفس بندگی است

مشت ما عاشق طغیان و شتابندگی است

 ما نگفتیم که سر را نسپردیم، بگو

رفته آینده ی پر دلهره در پاچه یشان

 آی دباغ! بیا پوست بکن این رمه را

سر بینداز در این واقعه مشت همه را

 از شکرهای اضافی که نخوردیم بگو!

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۷ساعت 15:3  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا