آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

غم، روشن است واقعیت این است

 

 

 

 

لبخند زدیم ما به دژخیمان با فکر گریزناک میدان ها

بی هیچ حضور در خیابان ها لبخند زدیم و جنگ پیش آمد

تشییع جنازه های بی صاحب! ویرانی بی امان و ویرانی

آغاز تشنج از پریشانی ما گند زدیم و جنگ پیش آمد

 

 

پیش آمدن خشونتی رایج! ابراز کدام "نقطه ی حساس"

در سخت ترین شرایط حساس پیش آمدنی که سخت مطبوع است

با درک سیاست کثافت ها بوی نفس زباله را حس کن

دنیای پر پیاله را حس کن پُرناکی این پیاله مدفوع است!

 

 

پُرناکی لحظه لحظه پوشالی! تا هرچه ستون به سد شدن باشد

تا هر چه که پا لگد شدن باشد راهی به صعود در خیابان نیست

له له زدن از حرارت میدان مبهوت کجای تیربارانیم؟!

اسطوره ی بی دلیل! می دانیم  این سنگر بی سپر گلستان نیست

 

 

"ما" بی سپران پر به گا داده "ما" در به دران ریشه را خورده

رویای پر از کلیشه را خورده محکوم به انهدام خواهد شد

بی هیچ حضور در خیابان ها – آنجا که به شور زیستن جان داشت-

ایران...که نه! هر صدا که جریان داشت با جنگ و جدل تمام خواهد شد

 

 

لبخند به لب هراس در سینه، هم ناله ی دردهای نامانوس

با چنگ زدن به چنگ اختاپوس!!! راهی به دَرَک گشوده شد، رفتیم

در سنگر کنده خنده جایز نیست ما بی سپران پر به گا...بودیم!

در دود و دم قفس رها بودیم پرواز " نیازموده" شد، رفتیم!

 

♦♦

 

تا چشم به چشم می گذارم شب! تا چشم به چشم...بستگی دارد؛

کابوس اگر دوباره بگذارد من خواب تو را... ندیدم آزادی!

پیش آمدم از خودم به خالی تر! از حلق و دهان مشت ها ...اصلا!

از پوزه ی  رزمناو و بمب افکن من نام تو را شنیدم آزادی!!!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 14:37  توسط اشرف گیلانی  | 

 

ما فاحشه های جا ندیده
در حال عبور پا ندیده!

 

 

 

قانون، قلم، قواره ی قلدرها چیزی دوباره از تو فراخوان داد

با خارشی به پوست به هرجایی!!! دستی چه کاره!!! از تو فراخوان داد

در شب خیال های لزج انگار چسبیده اند و راه نمی افتند

آی ای رفیق پایِ نرفتن ها! این چارپاره از تو فراخوان داد

 

 

فعلا تمام مساله آزادی ست یک عمر پشت میله به سر بردیم

یک چیز هولناک ته خط بود ما دست در میان خطر بردیم

آیا هنوز جرات خونخواهی در مشت ها به جاست؟ نمی دانم!

ای زخمی شقاوت زندانبان! ما جان سالم از تو به در بردیم

 

 

از ذلتی عظیم که در پیش است تا جاودانگی که توهم بود

سرهای در محاصره می دانند تردید در خیال تلاطم بود

باید مراقبت کنم از... هر چیز خوشبختی اتفاق نمی افتاد

من در شگفتم از همه ی "تن ها" تنهایی از تجارب مردم بود!

 

 

فعلا تمام دغدغه ی سفره حیرت نکردن از تَرک نان است

دردا! رفیق پای ِ  به رفتن ها چندی ست در میانه ی زندان است

غم، روشن است واقعیت این است دیگر شب و مکاشفه لازم نیست

پایان کار این همه حیرانی ویرانه های توی خیابان است!

 

♦♦

 

از اسکلت به اسکلتی دیگر! ما روح های خسته نَه جان داریم!

تابوت ها به کار نمی آیند بر شانه ها چه بار گران داریم؟!

صحبت سر ِ فرو شدن ِ در لاک صحبت شبیه هاون ِ در باد است

آری! عجیب نیست اگر اینجا بانک رفاه کارگران داریم!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 10:19  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا