|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
بسته بندی قشنگ جیغ ها
دلخور از سکوت نارفیق ها
نیازی نیست آتش را به سوگ آب بنشانی!
نه دود از کنده که از درد عالمگیر می آید
مدام از دور جیغ ممتد آژیر می آید
جسدها را به خاک سرد بسپارید و برگردید
برای فتح زندان با تو در زندان چه ها کردم!
هوا را در هجوم نعره هایی ناگهان دیدم
تن سرد تو را در امتداد زنده دان دیدم
قفس را در هوای بسته بگذارید و برگردید
∆
برای لقمه ای نان زیر و رو کردیم میدان را
فرو دادیم بغضی را که خشمی بی امان می شد
تمام سطل های سوخته هم نام نان می شد
خدا را تف کن اینجا دست های شعله سازی نیست!
کمرها زیر بار کار جانفرساست...می بینی؟
تقاضا می کنم از سختی بسیار بنویسی
از این درد گلوگیر از غم از آوار بنویسی
کسی از دست آن دستان باور مرده راضی نیست!
∆
برای لقمه ای نان زیر و رو کردیم میدان را
صدای نعره های دیو استبداد می آمد
و بوی تندی از زیر زبان باد می آمد
کسی در گوش من نالید: از این درد دوری کن!
زنان مردان شبیه اسکلت هایی که آویزان
که رنگ رفته از رخ شرح شرم آگین زاری بود
و صورت های یخ کرده نشانی از نداری بود
نگو ای پچ پچ در گوش من! تنها صبوری کن!
∆∆
∆
کسی از دست آن دستان باور مرده با من گفت
خدا با شورش این سفره ی بی نان چه خواهد کرد؟
خدا با خشم باورهای سرگردان چه خواهد کرد؟
جسدها را به خاک سرد بی تصمیم بسپارید
بساط زیستن در حال جنگیدن فراهم شد!
اگر اشرف منم این خانه آرامش نخواهد داشت
شب چشمانتان یکبار آسایش نخواهد داشت
نمک بر زخم هاتان ریختم، تا صبح بیدارید!
برای حل اختلاف،باید شکاف کهنه را عمیق تر کرد!
هرج و مرج ناشی از تلف شدن! "ها"ی روی شیشه سرنگون شده
اسم بیصدای غرق خون شده انقلاب را احاطه می کند !
سلطه را زن سلیطه کرده است عتراض ما به اخذ باد بود
شب که " توی"شیشه ها زیاد بود؛ آفتاب را احاطه می کند
◊
قبض واژه بود و بسط بند بود! بسته بندی قشنگ جیغ ها
دلخور از سکوت نارفیق ها ((خاطرات سرخ را مرور کن ))
انتقال قدرت ازقلم به گور! (( بی شک اینچنین که پیش می روی
رو به انحطاط خویش می روی! ساکت از پیاده رو عبور کن ))
◊
سد راهمان شده ست چاهتان! نابرابرانه خواهری کنید
نارفیق ها! برادری کنید آن دلی که شٍکوه کرد، نیستیم
استخوانمان ترک ترک شده خون ٍدر جگر که ... داشتیم!
گام های در به در که... داشتیم! وارث کدام درد نیستیم؟!
◊
سلطه را زن سلیطه کرده است! بر خلاف سایه ها پر از وضوح
متکی به شانه های امن کوه به سرود سبز باغ می رسیم
بی حیاترین صدا! حیا نکن اختلافی از زمان نداشتن
هیچ جای شب مکان نداشتن ناگهان به اتفاق می رسیم
◊◊
◊
هرج و مرج ناشی از تکانه ها چاه های گاز! هارمان کنید
ما پر از خزان بهارمان کنید هر نشانه رویشی دوباره است
خیزشی به سمت زیر و رو شدن! با من از نهایت زمان بخوان
از ستاره خیز لامکان بخوان این ترانه رویشی دوباره است
گوساله بخوان شاخ نزن گاو شدن را!
نخود..نخود... " خودی" به خانه برگشت
و گفت مشت بازِ ما بلند است!!!
من ِفقیر پاپتی نوشتم: صدای اعتراض ما بلند است
نخود نخود... " خودی" به خانه برگشت
و آش پخته شد برای سرها
تمام برگ های سبز گفتند: که سرو سرفراز ما بلند است
●
برای حل اختلاف باید میان دیگ های داغ جوشید
هوای سرد پشت در نِشسته حرارت از تن اجاق جوشید
ستاره های سرخ تر! بدانید که ماه، دل به چرک برکه بسته
دلی که گیر سیر و سرکه ها بود در اضطراب غصب باغ جوشید
●
رصد کنید چشم های ما را نخواستیم در قفس بگندیم
چنان گریستیم از حرارت که پوست از سر پیاز کندیم!
حمایت از سکوت در خیابان! زبان ِ قاصر از تکان نخوردن!!!
نگاه، خشم و چشم، خشمناک است اگر چه ناگهان دهان ببندیم .
●
سراغ هرچه بود و هست، رفتند سراغ آنچه داشتیم رفتیم
چه دشت بایری ست پیش رومان امید را که کاشتیم، رفتیم
لحیم زخم با جراحتی نو! از آش پخته سهممان جز این بود؟!
قدم به پیش رفت و پیش تر رفت درنگ را گذاشتیم، رفتیم .
●●
●
تمام برگ های سبز را ، باد
تکاند، سرو خسته را به در کرد!
ستاره های سرخ را که سوزاند امید را نشان دردسر کرد
نخود نخود که... اعتراض کردیم "خودی" به خانه رفت و آش را خورد:
( برای حل اختلاف،باید شکاف کهنه را عمیق تر کرد! )
سرسبز و زبان سرخ بودند
زمین پوشیده شد از رنگ هاشان...
گوساله بخوان ذبح کن از حادثه ما را
بگذار به دوشیدن نر، گاو بخندد
از کار شما خیل روانکاو بخندد
این هاله مگر سرد شده نور ندارد؟!
هی تبصره می زد به خودش انگ بصیرت
می خواست که بر طبق موازین بتکاند
از خونی دیوار هر آذین بتکاند
این پای فرو رفته به " خود " زور ندارد!
∆
بزغاله بخوان هی کن از این دشت " خودت" را
ما دست تو را هیچ رقم فرض نکردیم
از هیچ کسی جز تو قفس قرض نکردیم
تا پشت سرت جز خبر میله نباشد
از خوردن باتوم به هر نحو گذشتیم
ما زیر پل حافظ از آن تیر که خوردیم؛
از طعم خوشایند کتک سیر که خوردیم؛
خوردیم که در دست کسی شیله نباشد!
∆
یک مشت پر از خون وسط صحنه بپاشید!
- دیوار به دیوار نوشتیم که: هستیم
در فاجعه هر بار نوشتیم که: هستیم –
پاشید ولی صحنه قفس خیز نمی شد
زل زد به خودش لرزش در دست صدایش!
دیوار پر از پنجره در تلویزیون بود
در هر ورقی نکته ای از بحث جنون بود
این ننگ چه ننگی ست که تفویض نمی شد؟!
∆
از سال هزار و قفس از رنج چه مانده؟
از حنجره هایی که به بن بست نمی خورد
از پنجره هایی که به بن بست نمی خورد
این شیشه اگر تار شده، پاک کنیدش
گل پرپر و پر ریخته بر خاک خیابان
هر گُل که گلویش وسط داد گرفته
هر پَر که پرش از تب فریاد گرفته
باید که پس از فاجعه نمناک کنیدش
∆∆
∆
گوساله بخوان شاخ نزن گاو شدن را!
بگذار شب از قژقژ زنجیر بگرید
از داغ تن فتنه گران سیر بگرید
هرکار نکردیم، نکردیم! که طی شد
از نَه به نُه و نه به سر و نه به ته از هیچ!
ما سال به سال از نفس مانده که... سر ریخت!
خون را به سر و صورت هر کوی و گذر ریخت
یک عمر دگر طی شد از این غصه و دی شد!
|
|