|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
دستی که روی شونه تکونم داد
اومد تموم راهو نشونم داد...
«از جلو هی کشیده شد به عقب! ترس واگیری عفونت بود
همه جا صحبت از خشونت بود توی گونی چهمی کنی با ما؟!
ما اهالی از جلو به عقب مساله طوق روی گردن نیست»
مساله ی نحوه ی نکردن نیست بچه کونی! چه می کنی با ما!
«رانه ی مرگ و...» بچه جون بتمرگ! «قبر خالی به بی نشان برخورد
بچه ماهی به خاوران برخورد» تا ندادم بدوزَنت بنویس
«وقفه ای در نوشتن از مردن»از همون فکر خیس توی سرت
تا کجاهای مادرت پسرت تا فلان کارو کردنت بنویس
«در شب ایستگاه کهریزک ما که در رنج و مرگ زیسته ایم
هجده تیر را گریسته ایم» من که اینجام خواب ممکن نیست
توو سُپوزیدنت چه حالی هست «ما که مُردیم ما که بی خطریم
ما که حبسیم ما که در به دریم» بچه جون! انقلاب ممکن نیست
«کلماتی بدل شده به جنون هرچه تقویم را عقب رفتیم
از شب داستان به شب رفتیم تیرگی را چگونه کاشته اند
که چنین ریشه دار و پر تنه است؟ میدم هر جا که میل ناب کنن
خونه رو روو سرت خراب کنن »انتها را کجا گذاشته اند
که به چشمان ما نیامده است؟« می کشونم تو رو توو تلویزیون
تا از اونجا که خواستم ای جون! «بِسراییم و ...» اعتراف کنی!
از سوراخ سنبه ها و زیر و بمت حتی از لنگایی که سر به هواست
«او به فکر سقوط حنجره هاست ما کجاییم و...» اعتراف کنی!
=
=
در شب ایستگاه کهریزک در شب شوم زخم و نوشابه
در شب رنج و داغ و خونابه خبر از خیزش جنون آمد
زخم، دریاچه ی نمک را خورد جسدی را به خاوران بردند
بی شمار از میانمان بردند «پسر من کجاست؟» خون آمد
=
=
همه جا صحبت از خشونت هست: سال هفتاد و هشت را دیدیم
سال هشتاد و هشت را دیدیم دهه ی شصت را به یاد آور
همه ی لحظه های بودن را شب آبان و ...خاوران را نیز
شب دی ماه خون نشان را نیز هرچه خون هست را به یاد آور
شعر من سر تا به سر بدنامی است
- دستی زدم به شونه ی همرزمم محکم گذاشت دستشو روو شونه م
»باشه رفیق! هستم و می مونم«سنگر به خون تازه مزیّن شد-
با طعنه و اشاره به من فهموند ساکت بشم که گزمه فراوونه
توو این زمین مرده ی ویرونه تنها نجات یافته بتمن شد!
=
( ای منجی عزیز! بفرمایید: - خون توو رگای باد نمی جنبه -
وقتی جنین زیاد نمی جنبه باید سراغ قیچی ماما رفت!)
- می کوبه روی صورتمون محکم - این نفله رو بگیر و حرومش کن!
»شب خسته شد رفیق!» تمومش کن بیخود نترس بچه سر ِ زا رفت .
=
گونی بده پرش کنم از لاشه... - دستی که روی شونه تکونم داد
اومد تموم راهو نشونم داد تا اضطراب طرد شدن داریم
فرصت نمیشه از قفسا رد شد - تو احتمالاً از همه چی سیری
ای اشتیاق گنگ اساطیری!!! ما اضطراب طرد شدن داریم!
=
- تاویل اضطراب به هر چیزی جز وحشت از سکوت قباحت نیست؟!
این حجم از سقوط قباحت نیست؟! - حالا برو کنار که ما رد شیم!
باید نشست و دید که دنیارو... - آب از سر ِ بریده هراسونه -
توو شهر مُرده موش فراوونه دستت رو برندار که ما رد شیم!
=
- سنگر به خون تازه مزیّن شد روو دست من رفیق که جون میداد
راز گریزو داشت نشون میداد ای وای ِمن! نشونه نمی بینم
رخصت بده که رد بشم از میله - با این همه حضور غبارآلود
تنها نجات بخش مسکّن بود -من دست روی شونه نمی بینم -
==
=
محکم بذار دستتو محکم تر سنگر خراب تر بشه باکی... هست
توو برکه هم نیاز به پاکی هست با من بمون هنوز مجالی نیست
ماها نفَس کِشیم نمی میریم با این هوای داغ که حیرونیم
ما خسته ها توو شهر فراوونیم خورشید نیمروز! مجالی... نیست؟!
|
|