|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
چشم شب و ندیدگی تیرگی و دریدگی!
رحم نکن به سایه ها آی رفیق! با توام
جهان زمین بی ثمر شد...چه نسل بی اجازه ای! آه!
فقیرزادگان بیگاه! که در کنار من نبودید؛
نه با ستاره دم گرفتم نه شعر عاشقانه خواندم
من از شما ترانه خواندم شما که یار من نبودید!
◊
سرم به سنگ خورده می شد! به "هیچ" دل سپرده بودید
چقدر زود مرده بودید! تبر به باغتان نیامد
گرسنه اید و پابرهنه تهی تر از تکان نخوردن
هراسناک نان نخوردن! خدا سراغتان نیامد
◊
قیام نان میان سفره! کسی که نیست! یاری ام داد
بهانه ای فراری ام داد که توی خاک پا نگیرم
امیدوار بودی از من که خشم خفته در صدا را
که انتقام خلق ها را من از خود ِ خدا نگیرم؟!
◊
چگونه می شود بمانم صبور! مثل قلب مرده
تو ای صدای زخم خرده! نخواه من صبور باشم
زمانه ناگزیر رفتن به هر کجا نفس بگیرد!
چقدر ساده می پذیرد که من پر از عبور باشم
◊◊
◊
تکان نخور تکان نخور هی! بجنب تا هوا خراب است
و نقش ها خراب آب است به خاک بی ثمر بباریم
و بعد گم شویم با هم. به هر کجا که جا نباشد
نشان بغض ما نباشد ، اگرچه پر خطر، بباریم
◊
امیدوار هستم از تو امیدوار هستی از من
سکوت را شکستی از من که بی اجازه داد باشیم
فقیرزادگان بیگاه! فشرده سر به سینه ی غم
کم از نبودنیم بی هم چه می شود زیاد باشیم؟
پیغام دسته جمعی ما را
به دور دست ها بفرستید...
دست نزن به زخم من چسب فلان فلان شده!
زخم عمیق سینه ام مامن استخوان شده
لحن صریح گفتنم واژه ی سرخ بودنم
پای کسی که... نیستم! آمده نردبان شده
داغ نکن لب مرا لب به چپق نمی زنم!
بوی تعفن تو را این همه عق نمی زنم
سست شو زود وا بده بند بریده! پا بده
من که پر از جسارتم از تو تپق نمی زنم
واژه به واژه خط به خط رو شده دست ناکسان
حرف به حرف می رسد شعر به آخرین تکان
سرکشم از تو بیشتر من خطرم خود ِ خطر!
دور شو از کنار من دور و بر خطر نمان!
●●
●
رگ به رگ سرم نشو خونی تیغ! با توام
در صف چسب ها نرو زخم عمیق! با توام
چشم شب و ندیدگی تیرگی و دریدگی!
رحم نکن به سایه ها آی رفیق! با توام
شاهد این جدال ها! همهمه ی ستیز من!
با تو قیام می کنم جنگ من وگریز من!
ما و گریستن؟! نگو! خسته ی زیستن؟! نگو!
شانه ی غول را بِبُر گریه نکن عزیز من!
جیغ زدیم زخم را توی گلوی میکروفون
شانه ی من برای تو عزیز من! گریه نکن
لحن صریح گفتنم با تو تپق نمی زنم
ضرب زدی و غم شدم مفتعلن مفاعلن...
این شهر مگر خدا ندارد
که بال فرشته را شکستند؟!
با آفتاب رابطه دارم – با شیشه های خیس تب از تو-
ای اضطراب شب به شب از تو! با آفتاب رابطه داری؟!
این پرده ی دریده به کار است تا در فضای ملتهب از بیم
غالب کند به ما که اسیریم گنجشک را به جای قناری!
◊
تاویل یک ستاره به سازش! دشت دچار رنج شبیخون
آن خوشه های سرخ پر از خون با داس دل شکسته درو شد
طاعون به شهر مرده نیامد – شهر از هراس مرگ ترک خورد
دردی که حرف داشت کتک خورد حرفی که درد داشت وتو شد!-
◊
من در خیال نعره کشیدن با گورکن معامله کردم
با لاشه ها مجادله کردم حقم نبود خسته بمانم!
این انگ را به پرده نچسبان! حاشا که واکنی دهنت را
آتش بزن خودت کفنت را با من بمان که شعر بخوانم!
◊
ناگفته هایی از تو شنیدم گفتم شما! جماعت حیران!
ای در میان همهمه پنهان! به سمت ما صدا بفرستید
بی سنگ قبر و بی کفن...آری! بودیم با امید به فردا
پیغام دسته جمعی ما را به دور دست ها بفرستید
◊◊
◊
ما نان به سفره گرچه نداریم تا اسم شب همیشه بلند است
فریاد پشت شیشه بلند است باید که بذر صبر بکاریم
امروز هم رفیق! همین باش با دل به هیچ کس نسپردن
با نان به نرخ روز نخوردن با آفتاب رابطه داریم...
سرشاری از ابهام تابستان!
ای پچپچه های موذیانه! آن سوی شب و ترانه و گل
تیری ست که در گلوی بلبل جا مانده و ماجرا ندارد!
از امر محال تا به ممکن! پرپر زدن پرنده در خون
ویرانی باغ های زیتون این شهر مگر خدا ندارد؟!
●
آتش زدن زباله در شهر! یادآوری کتک به باتوم
یک مشت شعار گنگ موهوم بودیم! شما چه کار کردید؟!
در حال فشار دادن ِ ما. پُر راه تر از خود ِ عبورم
در عمق هزار پای نورم دنبال جنازه ام نگردید
●
هتاکی مشت ها به دیوار؟! خون بود و شعار را سرودیم
یک مشت شعار گنگ... بودیم! ما : این همه زخم بخیه خورده
- ما با همه چیز فرق داریم- در فصل عجیب بیصدایی
هیچ عابر درد آشنایی ما را به ته گلو نبرده!
●
آتش بزنید سطل ها را! محکومیت دل ِ دل آشوب
چشمان در انتظار مرعوب ما هیچ به جز خطر ندیدیم
سر رفتن این سکوت سنگین با تیغ زبان سرخ ور رفت
تا از دهن ستاره در رفت از قیف گشادتر ندیدیم!
●
با قصد کلک زدن به شیشه از کوه به کاه امر کردن
از ابر به ماه امر کردن هر بار تلاش کرده می شد!
ما رابطه داشتیم با غم! مزدور قلم به دست ماییم
دیوار کجاست! ما کجاییم! امرار معاش کرده می شد!
●
●●
آن سوی شب و ترانه و گل جایی که ستاره عزل می شد
یا قله به دره وصل می شد ما را به فشار میله بستند!
همدست شدیم با هم اما صد دست تهی صدا ندارد
این شهر مگر خدا ندارد که بال فرشته را شکستند؟!
بیخود پی برهان و پی نکته نگردید
همخوابگی پنجره با باد غریزی ست!
سرشاری از ابهام تابستان! – سوزان تر از داغی که با ماند!-
از ما چه چیزی در " ابد" جا ماند؟! این را شب از فانوس می پرسد
مهتاب هم شبتاب را در خواب می بیند و از بیم می لرزد:
قلب تو با تقویم می لرزد؟! خاکستر از ققنوس می پرسد!
∆
سطحی پر از خطهای نامفهوم در جرز این دیوارها چیزی ست
بالاتر از بسیارها چیزی ست با ما صداها کارها دارند!
با این گلوی بیصدا داریم از بغض ها فریاد می سازیم
با درد مادرزاد می سازیم! کفتارها گفتارها دارند!
∆
شلاق پیش از خوردنش ماری در آستین خیس قانون بود
ما را که می بلعید مجنون بود! ناباوران ما را نمی خواهند!
خرداد را خر خورد و یاغی شد! ما تیر را مرداد را بودیم
شب گریه هایی آشنا بودیم در خاوران ما را نمی خواهند؟!
∆
سرشاری از ابهام تابستان! جان کندن تلخ اسیران را
اعدام سخت سر به زیران را دیدی ولی عبرت نمی گیری!
حق با تو شاید بود و شاید نه! با تیر ِ در عمق گلو رفته
شهریور ِ در خون فرو رفته، ای نابلد! بیعت نمی گیری؟!
∆
از این ستون تا آن ستون وحشت! من چل ستون را از تو ترساندم
هر جا که منبر بود، جنباندم! دستی که عادت داشت " من " باشد!
گلدان خالی مانده از باغم . تبعیدیان را در قفس دیدم
پرواز بی فریادرس دیدم می خواست گویی بی وطن باشد!
∆∆
∆
دروازه ها را بستم از اندوه! خاکستر از ققنوس می ترسد
شب از دم ِ فانوس می ترسد پیغام را دادیم تابستان!
آغشته شد داغ تو با تردید راه خروج از وهم دهلیزیم
در جرز این دیوارها " چیزیم" ما رفته از یادیم تابستان؟!
|
|