|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
ای وطن، بهانه ی گریستن!
با چادر ملی م برگشتم از مجلس ترحیم... حرفی نیست
اینجا به جز تحریم حرفی نیست! خون را به خون شستند و باران داشت
جایی که اینجا نیست می بارید دود از گلوی کُنده بر می خاست
ما را کسی با رد شدن می خواست اجسادمان بر خاک جریان داشت
●
ما بی وطن بودیم و ناباور: کاری نباید کرد، کاری نیست
جز خون ما بر خاک جاری نیست...تا پشت میز از همچنان گفتند؛
خون از دل دی ماه بیرون ریخت ما راه را تا ماه پیمودیم
ما ناگزیر از آسمان بودیم از خستگیّ نردبان گفتند!
●
با چادر ملی م برگشتم از مجلس ترحیم ... برگردید!
از خونی تقویم برگردید! در خاوران خورشید می غرّید
دیوار را با مشت پوشاندیم باد آمد از هر سوی این آوار
هر تکه از این نقشه هر ذره هر نقطه با امید می غرّید
●
از انقلاب ِ کرده خون دیدیم: جلاد با جلاد با جلاد
شصت از اشارت های شست افتاد! در داغ جنگل تیشه پرپر شد
شمع و گل از آداب کوچیدند! پروانه ها را در قفس کشتند
پرواز ما را در قفس کشتند هفتاد و هشت از ریشه پرپر شد!
●
((تقویم را باید بسوزانیم!)) این را کسی که نیست با ما گفت
هشتاد و هشت از سبز در خون خفت – ما هر طرف فانوس می دیدیم-
این برگ ها این شاخه ها... این ما! "مردابیّت" در باور ما نیست
فکر نبودن در سر ما نیست ما خواب اقیانوس می دیدیم
●●
●
خون را به خون شستند و باران داشت بی وقفه در زنجیر می بارید
تا زخم هامان سیر می بارید؛ خون از جگر می خورد و می نوشید
آغاز فصلی سرخ با ما بود سوز زمستان داغ آتش داشت
جنگل سلاح تازه ای برداشت خون از دل دی ماه می جوشید...
|
|