آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 


هرزگی های ساده با من هست

متلاشی کنید و مثله کنید...

 


نفسم را گرفته تاریکی صورتی را به من بپوشانید
کاسه ای داغ تر شدم از آش به تنم سوختن بپوشانید
نقشه ای مرده روی دیوارم پرم از زخم و درد و خونریزی
به من لخت لخت مادرزاد لایه ای پیرهن بپوشانید

 

 


نفسم کله پا شد افتادم در خیالی که از جنون دارم،
بدنم را رگی به بستر برد هوس یک پیاله خون دارم
از تنی نیمه جان چی می خواهید؟ ای بلا زادگان! چه می خواهید؟
نطفه هايی حرام با من هست من که پاهای سرنگون دارم

 

 

 

من رسیدم به قصه با تاخیرتا رسیدم کسی به راه افتاد
میوه ای را نَشسته بلعیدم حوض ماهی به عمق چاه افتاد
"من" به سوراخ خود پناه آورد دوش ها روی صحنه باریدند
طرح یک "چیز" مانده از انسان روی دیوار مستراح افتاد

 

 

 

 

روی دیوار ردی از "من" بود آبرو را به صورت من ریخت
گیسوان بریده ام را برد قفل در را به گردنم آویخت
به من بینوا کمک بکنید! ای شماها،صدا، کمک بکنید
پشت کردم به پشت آمیزش با من از راه گفتگو آمیخت!

 

 

 

 


نفسم را گرفته تاریکی سرد و دلگیر گریه می خواهم
دست در دست بند و بند شدن پای و زنجیر... گریه می خواهم
گریه کردن به من نمی آید؟!!! به من ِ با ستاره ها دمخور
بگذارید اعتراف کنم: یک دل سیر گریه می خواهم

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 10:17  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا