|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
این همه بی چیز بودن می شود؟!
رفتند ... سیستان و بلوچستان رفتند...خاک پاک خراسان را
رفتند در معیت پفیوزان رفتند تا جسارت افغان را...
اینجا چقدر بوی تن گُل نیست اینجا مگر تمدن کابل نیست؟!
آه ای امیر ِاحمد سامانی! رفتند تا شرافت ایران را...
l
رفتیم سمت خونی خوزستان کارون هنوز بومی اهواز است
از جنگ هشت ساله که برگشتیم گفتند وقت حرکت آغاز است!!!
لب های تشنه بوسه نمی خواهند لب تشنگان غریب سر ِ چاهند
آی ای شمای اصغر فرهادی! *پایان قصه هات چرا باز است؟!*
l
از جنگ هشت ساله که برگشتیم دیدیم زخم مانده ی بر تن را
با بوی نفت خام- که خونی بود- پر کرده بود چشم دریدن را
فتح الفتوح نحسی و خشکاندن سلطان طرد کردگی و راندن
در حال حل مسئله ی "بودن" سوزاند دست و پای تکاندن را
l
l
من خاطرات تلخ هریرودم من مرز درد بی سپرم ای خاک!
فریاد بی اجازه ی سوسنگرد کارون زخم بیشترم ای خاک!
لبهای خشک و تشنه ی ایرانم از زخم های خورده پریشانم
در زیر یوق سلطنت راندن بی داستان و در به درم ای خاک!
|
|