|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
این فضله نیست، تکه ی سرگین است حس کن دوباره حالت سیری را
آماده باش تا که بِلَمسانی این تکه ی عجیب خمیری را
ته مانده های ریخته بر خالی! بی حالتی! کرختی و بی حالی!
شاعر بجنب دیر کنی بردند با دست راست، جسم اثیری را!
l
شاعر! بجنب دفع چه چیز از توست با واژه حس زور زدن مانده؟!
در دل که هیچ بود و ... خلا باقی است تا اضطراب شور زدن مانده
آن شعر، رنج سوزش ادرار است انگشت چندم است که در کار است!!!
در لحظه ی غیاب تو از سوژه آیا شب از حضور زدن مانده؟!
l
این فضله نیست، تکه ی سرگین است آغشته با رطوبت پیشابی
لکّاته های هرز خود عن پندار جا ماندگان در صف خوش خوابی!!!
بی واژه در سرایش بیعاری! بی شور در مسیر پدیداری
شاعر! بجنب دیر شده، واژه از دست رفته است به بی تابی
ll
l
خارج شده است در وسط تَشناب لکاته اهل سورچرانی بود
هرجا که چشم کار کند، چیزی است!!! احساس دفع، امر جهانی بود!!!
در این مبال در پی آسایش مدفوع خواه هست به صد خواهش!
ای جمع عاقلان و خردمندان!!! شیدای شاعران همدانی بود
|
|