آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

در لحظه ی غیاب تو از سوژه

آیا شب از حضور زدن مانده؟!

.

.

.

چه بهمن ماه مطلوبی است، بهمن به یاد روزهای عشرت آباد
-نه پیش از آنکه ماه از آه افتاد گلویم را به دست تیغ خون کن
نه چسب زخم می خواهم نه مرهم تمام شهر میدان سپاه است
زمین پاخورده ی صدجور راه است ببا این زخم ها را سرنگون کن


کسی پالان خر را بر ندارد! خدا...قرآن...خمینی...بار دادیم!
شعار مرگ بر... بسیار دادیم بسا فریاد را در ماه کشتند
بهاران در زمستان ... خشکسالی است کسی تن های تازه دوست دارد؟!
تبر غیر از جنازه دوست دارد؟! به نام خون ثارالله کشتند


قرار از کف نباید داد، آری! هر آنکس روی ویرانی نَریند؛
الهی خیر از کونَش نبیند شبی بی منقل و بافور لرزید
سکوت هر مسلمان... بعد ایران! شبی که عمر مجنون تا سر آمد؛
صدا از مقعد لیلی درآمد! -نظامی زخمی و رنجور لرزید-



گلستان توی گور از خار جر خورد! زنی بی صورت و بی خنده بودیم
گذشتن های بی آینده بودیم به غیر از زوزه ی ترکش شنیدی؟
پریرویان چشم از چشم، ای وای! گلوله خوردن از دست خودی..‌ آه!
به جز این پچ پچ گه گاه بیگاه صدایی از لب ارتش شنیدی؟!

◊◊


به یاد روزهای عشرت آباد مرا هربار نام بهمن آمد
هزاران لرزه بر جان و تن آمد وطن! برخیز و ما را تن بپوشان
بدن با سد شدن آمیخت... ای داد! ولی اینبار را همراه ما باش
در این تاریک مطلق ماه ما باش بجنب و پای از ماندن بپوشان!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 11:37  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا