آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

.

خس و خاشاک را به چندم دی؟

پیکر پاک را به چندم دی؟

.

.

نوشتم از فرشته از مهاباد نوشتم از فریدون مرد بانه
تمام زاهدان را شعر کردم خدانور است و شعر عاشقانه
من از شبهای شاهین شهر گفتم به خاک ترکمان سوگند خوردم
سنندج را شبیه واژه دیدم کرج را رقص و آواز و ترانه
.
.

نوشتم از خمین و طفره رفتند! جماران جزئی از تهرانمان نیست
تمام شصت را خون گریه کردیم کسی خون خواه خاک خاوران نیست؟!!!
هزاران غصه را با خنده کشتیم هزاران بار مردن را نمردیم
برای این همه جان برده از مرگ درون زخم غیر از استخوان نیست؟!

.
.

نه می شد از قفس بیرونشان کرد نه در اعماق شب کابوسشان کرد
گروهی واژه ی بی نقطه بودند نمی شد روی کاغذ بوسشان کرد!
نفس ها در گلو حبسیده بودند گلوها مملو از بی باوری بود
تلاشیدیم و دانستند باید هزاران چیز بی ناموسشان کرد!

.
.

چه آبانی ست این آبان، چه ماهی! مداری نیست تا محدود باشد
نمی خواهم ... نباید هم بخواهم که در "گفتن" صدا نابود باشد
تصور کن پس از این خشکسالی فصول سبز بر ایران ببارند
نه آتش باشد و آتش گرفتن نه چایی رد پای دود باشد

.
.

تن از قوچان به دیواندرّه بردم خیال قصر شیرین خشمناک است
تمام روزها را جمعه بارید غروب روز خونین خشمناک است
نمی خواهم ... نباید کمتر آورد به هر اندازه ای امّیدواریم
جراحت ها تَرَک ها در خروش و هزاران زخم دیرین خشمناک است

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 14:43  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا