|
آیا روحی اینجا هست؟
|
||
|
من،روزها و خاطره ها |
این شهر مگر خدا ندارد
که بال فرشته را شکستند؟!
با آفتاب رابطه دارم – با شیشه های خیس تب از تو-
ای اضطراب شب به شب از تو! با آفتاب رابطه داری؟!
این پرده ی دریده به کار است تا در فضای ملتهب از بیم
غالب کند به ما که اسیریم گنجشک را به جای قناری!
◊
تاویل یک ستاره به سازش! دشت دچار رنج شبیخون
آن خوشه های سرخ پر از خون با داس دل شکسته درو شد
طاعون به شهر مرده نیامد – شهر از هراس مرگ ترک خورد
دردی که حرف داشت کتک خورد حرفی که درد داشت وتو شد!-
◊
من در خیال نعره کشیدن با گورکن معامله کردم
با لاشه ها مجادله کردم حقم نبود خسته بمانم!
این انگ را به پرده نچسبان! حاشا که واکنی دهنت را
آتش بزن خودت کفنت را با من بمان که شعر بخوانم!
◊
ناگفته هایی از تو شنیدم گفتم شما! جماعت حیران!
ای در میان همهمه پنهان! به سمت ما صدا بفرستید
بی سنگ قبر و بی کفن...آری! بودیم با امید به فردا
پیغام دسته جمعی ما را به دور دست ها بفرستید
◊◊
◊
ما نان به سفره گرچه نداریم تا اسم شب همیشه بلند است
فریاد پشت شیشه بلند است باید که بذر صبر بکاریم
امروز هم رفیق! همین باش با دل به هیچ کس نسپردن
با نان به نرخ روز نخوردن با آفتاب رابطه داریم...
|
|