آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

چشم شب و ندیدگی تیرگی و دریدگی!

رحم نکن به سایه ها آی رفیق! با توام

 

 

 

جهان زمین بی ثمر شد...چه نسل بی اجازه ای! آه!

فقیرزادگان بیگاه! که در کنار من نبودید؛

نه با ستاره دم گرفتم  نه شعر عاشقانه خواندم

من از شما ترانه خواندم  شما که یار من نبودید!

 

 

سرم به سنگ خورده می شد! به "هیچ" دل سپرده بودید

چقدر زود مرده بودید!  تبر به باغتان نیامد

گرسنه اید و پابرهنه  تهی تر از تکان نخوردن

هراسناک نان نخوردن!  خدا سراغتان نیامد

 

 

قیام نان میان سفره! کسی که نیست! یاری ام داد

بهانه ای فراری ام داد  که توی خاک پا نگیرم

امیدوار بودی از من که خشم خفته در صدا را

که انتقام خلق ها را من از خود ِ خدا نگیرم؟!

 

 

چگونه می شود بمانم  صبور! مثل قلب مرده

تو ای صدای زخم خرده! نخواه من صبور باشم

زمانه ناگزیر رفتن  به هر کجا نفس بگیرد!

چقدر ساده می پذیرد که من پر از عبور باشم

 

◊◊

 

تکان نخور تکان نخور هی! بجنب تا هوا خراب است

و نقش ها خراب آب است  به خاک بی ثمر بباریم

و بعد گم شویم با هم.  به هر کجا که جا نباشد

نشان بغض ما نباشد ، اگرچه پر خطر، بباریم

 

 

امیدوار هستم از تو امیدوار هستی از من

سکوت را شکستی از من که بی اجازه داد باشیم

فقیرزادگان بیگاه!  فشرده سر به سینه ی غم

کم از نبودنیم بی هم  چه می شود زیاد باشیم؟

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 12:53  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا