آیا روحی اینجا هست؟
 
 
من،روزها و خاطره ها
 

 

گوساله بخوان شاخ نزن گاو شدن را!

 

 

نخود..‌نخود... " خودی" به خانه برگشت

و گفت مشت بازِ ما بلند است!!!
من ِفقیر پاپتی نوشتم: صدای اعتراض ما بلند است
نخود نخود...‌ " خودی" به خانه برگشت
و آش پخته شد برای سرها 
تمام برگ های  سبز گفتند: که سرو سرفراز ما بلند است

 


برای حل اختلاف باید میان دیگ های داغ جوشید
هوای سرد پشت در نِشسته حرارت از تن اجاق جوشید
ستاره های سرخ تر! بدانید که ماه، دل به چرک برکه بسته
دلی که گیر سیر و سرکه ها بود در اضطراب غصب باغ جوشید

 


رصد کنید چشم های ما را نخواستیم در قفس بگندیم
چنان گریستیم از حرارت که پوست از سر پیاز کندیم!
حمایت از سکوت در خیابان! زبان ِ قاصر از تکان نخوردن!!!
نگاه، خشم و چشم، خشمناک است اگر چه ناگهان دهان ببندیم .


سراغ هرچه بود و هست، رفتند سراغ آنچه داشتیم رفتیم
چه دشت بایری ست پیش رومان امید را که کاشتیم، رفتیم
لحیم زخم با جراحتی نو! از آش پخته سهممان جز این بود؟!
قدم به پیش رفت و پیش تر رفت درنگ را گذاشتیم، رفتیم .

●●


تمام برگ های سبز را ، باد

 تکاند، سرو خسته را به در کرد!
ستاره های  سرخ را که سوزاند امید را نشان دردسر کرد
نخود نخود که... اعتراض کردیم "خودی" به خانه رفت و آش را خورد:
(  برای حل اختلاف،باید شکاف کهنه را عمیق تر کرد! )

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ساعت 13:20  توسط اشرف گیلانی  | 
  بالا